تحلیلی بر معضل خودکشی و خودسوزی زنان و نخستین وظیفه

25 مه 2014 یکش

رفتاری که امروزه در قبال زن رواداشته میشود بایستی نه تنها همچون مرتکب شدن به جرمی علیه یک زن مورد ارزیابی قرار داد، بلکه جرمی است که در برابر زندگی، جامعه و انسانیت انجام داده میشود.

   

مسئلهی برقراری تحاکم بروی زن و رواداشتن هرگونه رفتار بردهساز علیه وی متاسفانه به یکی از آن دسته معضلاتی مبدل شده که نزد جامعه به صورت امری معمولی و مرسوم مورد استقبال قرار داده میشوند. حتی با بیان آن تحت عنوان معیارهای اخلاقی همچون ناموس و حیثیت و ... چنان مشروعیتی بدان بخشیده شده که اگر در برابر آن قیامی صورت گیرد نه تنها عاملان این معضل را در مقابل خویش دیده، بلکه جامعه که خود مقدور این برخورد پلید است را در پیشروی خویش خواهد دید. حتی وخامت این امر به سطحی رسیده که دیگر اغلب زنان نیز این وضعیت را به عنوان یگانه و آخرین سرنوشتشان میانگارند، لذا از برهمخوردن دور باطلی که هست واهمه دارند. یعنی چنین وضعیتی که ریشه در تاریخ دارد، نه تنها جامعه را به حالتی همچون گرفتار آمدن در باتلاق معضلات درانداخته، بلکه زن را نیز از مسیر اصلیاش یعنی بازیابی هویت راستین و جایگاهش در جامعه و حتی خطمشی مبارزاتیاش منحرف ساخته است. از اینروست که امروزه خودکشی و یا خودسوزی برای زنان به یکی از متداولترین راهحلها جهت رهایی از چنگال بیرحمانهی ذهنیت مردسالاری مبدل گشته است. سطح گستردگی و رایج بودن این معضل در جامعهی ایرانی که تحت سیطرهی رژیم مردسالار ایران قرار دارد، خبر خوشی نیست. بطوری که تقریبا همهروزه شاهد حوادث اینچنینی میشویم. البته این امری تعجبآور و غیرعادی نیست، زیرا بنیان و پایههای دولت-اقتدار براین ذهنیت استوار گشته است. لذا اعمال آن از سوی رژیم ایران را نباید امری غیرمعمول برشمرد. مورد اصلی در اینجاست که امروزه به خاطر نفوذ آن در جامعه و ژرفایی که یافته، اگرچه اندکی مبالغه بنظر برسد اما امرواقع براین است که دیگر نیازی به اعمال آن از سوی دولت نیست. چراکه جامعه خود در کمال ناخودآگاهی به اجرای آن میپردازد. این معضل اجتماعی که ریشهی تمامی بردگیهاست، در واقع یکی از تناقضهای اساسی در مطابقت با حقیقت تاریخی-اجتماعی جوامع ایرانی به شمار میرود. البته تعمیمدهی این واقعیت به تمامی جوامع امروزه اشتباه نخواهد بود. زیرا در هر جایی که قدرتگرایی تمرکزیافته و شکل سازمانیافتهی آن یعنی دولت وجود داشته باشد، در آنجا پیدایش بی وقفهی معضلات اجتماعی از جمله : بیعدالتی، بیاخلاقی، فردگرایی، سودجویی، بردگی، بیکاری، فقر مادی-معنوی، تخریبشدن محیط زیست، و ....... که بر محوریت بردگی زن استوارند، امری اجتنابناپذیر خواهد بود.  امروزه این واقعیت نه تنها در محدودهی دولت-قدرت باقی مانده، بلکه چنان وسعتی پیدا کرده که تقریبا نمیتوان فردی از خود جامعه را یافت که عاری از تاثیرات این ذهنیت باشد. به عبارتی سادهتر میتوان گفت که جامعهی موجود با آنکه هنوز هم –اگر چه کمرنگ باشد نیز- از خصوصیات طبیعیاش نگسسته، اما جامعهایست که عمیقا از ذهنیت مردسالاری متاثر گشته است. تاثیرات موضوع بحث به اشکال و حالات متفاوتی در زندگی روزمرهی جامعه-فرد بازتاب مییابد، چنانچه اگر به خوبی مورد واکاوی قرار داده نشود نمیتوان به وجود آن پیبرد.

 مسائلی از جمله عدم برخورداری از حق انتخاب و ترجیح، عدم مشارکت در مدیریت امور جامعه، عدم یکسانبودن با جنس مخالف و.... که در یک کلام میتوان به عدم برخورداری زن از آزادی خلاصه کرد، سرچشمهی اصلی پیدایش وقایع جانخراش انتحاری زنان را تشکیل میدهد. مسئلهی ازدواج یکی از موضوعاتی است که هنوز هم در صدر موضوعات بحثبرانگیز قرار دارد. نکتهی بسیار آشکاری که در موضوع ازدواج به شکل بسیار فجیعی بروی زن تحمیل میشود، ملکیتگرایی مرد در برابر زن میباشد. مرد در این وضعیت با تمام تواناش سعی در تصاحب زن دارد. متاسفانه زن نیز که از تاثیرات ذهنیت مردسالار بیبهره نمانده است، در این امر کمتر از مرد نیست. تفاوتشان را میتوان تنها در چگونگی متصاحبشدن همدیگر دانست.

فشارهای روزافزون دولت و جامعه از هر لحاظی علیه زنان تقریبا آنها را به بنبست کشانده است. بطوری که یا در برابر فشارهای وارده سر تعظیم فرود آورده و یا به ایستادگی در برابر آن متوصل میشود. حال معضل انتحار کردن زنان را چگونه میتوان بنابراین تحلیل اجتماعی تعریف نمود؟ روی آوردن زنان به انتحار نشاندهندهی عدم تقبل هر دو وضعیت مذکور میباشد. یعنی یا بدلیل عدم برخورداری از توان مبارزاتی (که این پنداری اشتباه است) و عدم تقبل تسلیمیت به خودکشی روی میآورند و یا به علت بیاعتقادشدن نسبت به مبارزه و آزادی به این واقعهی دلخراش اقدام میکنند. در هر دو حالتی که از لحاظ مفهومی بسیار به هم نزدیکاند مورد مهم اینست که در هر دو حالت نیز یک اعتراض و نهگفتن بسیار ژرفی نسبت به آنچه که هست –اعمال و برخوردهای مردسالارانهمحور-  وجود دارد. البته این ارزیابی نباید به مثابهی تایید اینگونه راهکارها تعبیر و تفسیر گردد.

برخی دارای نگرشی مبتنی بر این هستند که زنان دارای حقوق بوده و باید به حقوقشان احترام گذاشت. همچنین بایستی حقوقشان را به آنها پس داد. این نگرش که قشر بورژوازی در پشت آن قرار دارد در واقع جزء دروغی چاپلوسانه چیزی بیش نیست. حق و حقوقی که برزبان میآورند و مدعی پس دادن آنها به زناناند تنها در سطحی هستند که مابین نظام - جامعهی مردسالار و زنان مسامحه ایجاد کنند. در حالیکه خود نقش پل انتقالی ذهنیت مردسالار دولت به جامعه و مشروع جلوهدادن آنرا بازی میکند، چطور میتوان فریب اینگونه نگرششان را خورد؟ مثلا در قانون اساسی ایران که همین قشر بورژوا آنرا تدوین کرده چه جایگاه و حقوقی برای زنان قائل شدهاند که به این نگرششان اندکی دلگرم شد؟ آیا در این قانون اساسی چیزی بغیر از تحمیل کردن حقوق زنانگی برای زنان در نظر گرفته شده است؟   

جریان دیگری که همچون بورژواها دم از اعادهی حقوق زنان میزنند، لیبرالیستها هستند. موضع این گرایش در برابر مسئلهی آزادی زنان از فرومایهترین موضعهاست. بیبندوباری و افسارگسیختگی فردی را که تحت عنوان آزادی به جامعه ارائه میدهد بغیر از بغرنج ساختن مسائل و لاینحلسازی آنها چیزی به همراه ندارد. مدرنیتهی کاپیتالیستی هر آنچه را در قبال زن به انجام رسانده و اینکه وی را به چه وضعیتی گرفتار ساخته است، از طریق ایدئولوژی رسمیاش یعنی لیبرالیسم به وجود آورده است. تقلیل دادن آزادی به ایجاد تحول در نوع پوشش و رفتارهای تظاهری و بیبندوبار آنهم در محدودهی فردگراییای که امروزه رواج دارد چیزی جز بردگی اندر بردگی نیست! در جوامعی که تحت حاکمیت شدید و  سنتگرایی قرار داشته و شدیدا به آزادی نیازمند هستند، این بیماری تحت عنوان آزادی به سرعت اشاعه مییابد. وجود یک انحراف معرفتی از آزادی در وضعیت مذکور موضوع بحث میباشد. در چنین وضعیتی زنان را که مستعمرهی ذهنیت مردسالارند به سرعت از وضعیت انفجار انقلابی بیرون ساخته و اینگونه در ادراک آنها از آزادی ایجاد انحراف میکنند. تفاوت مابین حالت نوینی که علیه زن تحمیل میگردد با حالات بردگی ماقبلش را میتوان اینگونه نتیجهگیری کرد که انگار زن را از چاله بیرون کشیده و به چاه بیاندازند. زیرا در حالت نوین یا بهتر است گفت که حالت بردگی مدرن موجود نسبت به حالت قبلی بسیار نامحسوس، جذاب و فریبنده میباشد. طوری که زنان در اوج ناخودآگاهی بصورت داوطلبانه بسوی آن میشتابند.

و اما واپسگراییهای ناشی از تاثیرات ذهنیت مردسالار که در جامعه رواج دارد جنبهی دیگر فشارهای وارده بر زن را تشکیل میدهد. وجود نگرش و برداشتهایی همچون: زن سرچشمهی تمامی اعمال زشت است، زن ناتوان و ضعیفه است بنابراین بدون اتکادادن به مرد قادر به ادامهی حیات نیست، زن انسانی نیمهتمام است، زن سایهی مردان میباشد، زن ناموس مرد است، زن نباید در امور مدیریتی و کسب آگاهی و شناخت شرکت داشته باشد، زن باید به زعم مرد مکلف شود اینکه چه و چگونه بپوشد، بخورد، بخندد و ....، و برداشتهای دیگری از این دست همه بگونهای تنظیم و اجرا میشوند که هیچ هدفی جز بردهسازی زن را نداشته باشند. از هر طرفی زن به زنجیر کشیده میشود. هدف از این نیز تصاحب ارادهی زن از سوی مرد است، تا اینکه بتواند زن را به انجام هر آنچه که میخواهد وادار کند. بایستی بخوبی درک گردد که دیدگاه دولت در برابر جامعه چه باشد، دیدگاه مرد نسبت به زن نیز همان است! یعنی چگونه دولت همیشه سعی در تصاحب جامعه دارد و در این راه از بکارگیری هرگونه ابزار و راهکارهایی همچون تجاوز (چه سیاسی و چه فیزیکی)، قتل و آزار، سودجویی، سوءاستفاده، سرکوب و بیارادهسازی در برابر آن امتناع نمیورزد، لیکن مرد نیز در محیط کلی جامعه و بخصوص نهاد خانواده در برابر زن همان برخورد را دارد. در اینجا لازم به پرسیدن چند سؤالی در چارچوب روشنی بخشیدن به اثباتهای مذکور و همچنین انجام بازخواست از سوی هر یک از مردان که ادعای مبدل شدن به مردی آزاد را دارند. با این امید که شاید منجر به بروز تحولاتی مثبت در نگرش و ذهنیتمان گردد که به مردسالارگی آغشته میباشد. «به عنوان یک مرد، آیا تا به حال برای ما این سؤال پیش نیامده که چرا زنان اینگونه با خویش عمل میکنند؟ آیا در برابر اینگونه معضلها خویش را مسئول میبینیم؟ سهم من در پیدایش و تداوم این معضل چیست؟ با چه نگرش و احساسی نسبت به زن برخورد میکنم؟ آیا وی را همچون یک انسان و سرچشمهی اصلی موجودیتام (اجتماعیبودن) دیده و یا تنها به عنوان ابزاری جهت ارضای غرایز و یا خدمتگذاری میبینم؟ و یا حتی چه تعریفی از خویش دارم؟». اگر برای فردی از جامعه چنین دغدغهای وجود نداشته باشد، شکی نیست که آن فرد خود یکی از شریکان این جرم باشد. زیرا رفتاری که امروزه در قبال زن رواداشته میشود بایستی نه تنها همچون مرتکب شدن به جرمی علیه یک زن مورد ارزیابی قرار داد، بلکه جرمی است که در برابر زندگی، جامعه و انسانیت انجام داده میشود.

  نتیجتا بایستی گفت که اگر معتقد به مبارزه برای آزادی جامعهمان هستیم و در این راستا تلاشهایی نیز به انجام رسیدهاند، بنابراین بایستی در انجام این امر مصرانه عمل نمود: رهایی یافتن از ذهنیت، نگرش و طرز تفکر دولت-اقتدارگرا که با ذهنیت مردسالاری سرشته شدهاند. به میزان رهایی یافتن از این ذهنیت، به همان میزان میتوان به آزادی نیز نزدیک شد. شاید ارزیابی اینچنینی با موضوع اساسیمان بیربط  بنظر برسد اما بغیر از در پیش گرفتن تحقق انقلاب شخصیتی بعنوان اولین گام در راه مبارزه برای رسیدن به جامعهای آزاد دیگر راهها نتوانستهاند از وضعیت یدک کشیدن برای دشمنان آزادی جامعه رهایی یابند. تاریخ از این منظر بسیار آموزنده میباشد. زیرا تا زمانیکه پیشاهنگ جامعهای که مطالبهی آزادی دارد خویش را آزاد نکند، نمیتواند کسی دیگر و یا همان جامعهاش را نیز آزاد کند. و حال اگر از وقایع خودسوزی و خودکشی زنان وجدانمان به درد میآید و مشکل را در نبود آزادی آنها میبینیم لذا بهترین جوابی که بایستی در قبال این وضعیت داد، پرداختن به خودسازی و یا به عبارتی دیگر آزادسازی خویش میباشد. این نیز به معنای اقدام به مبارزه در برابر ذهنیت مردسالار و زنستیز است. نگرشهای دیگر مبنی بر دفاع از حقوق زنان اگر چه به تمامی بیارزش نباشند اما بایستی این واقعیت را از یاد نبرد که مدافع حقوق زنان خود از چشمهی ذهنیت مردسالار آب خورده است. یعنی تا زمانیکه مدعی چنین ادعای بزرگ خود را از تاثیرات ذهنیت مردسالارانه رها نسازد نمیتواند موقفی بامعنا اتخاذ نماید. زنان تنها با ارادهی خود میتوانند به مبارزه برای آزادیشان بپردازند؛ زیرا نیروی آنرا نیز دارند. لذا صحیحترین کاری که یک مرد میتواند انجام دهد اینست که خویش را از ذهنیت مردسالار رها سازد. بالا بردن سطح آگاهی خویش و جامعه از این منظر میتواند نقطهی شروع چنین عزمی باشد.

 

"سرحد بوتان"