هستی‌شناسی مفهوم دولت ـ 2

27 اکت 2017 جمع

ضروریپنداری دولت پیوند مستقیمی با منافع اقشار فرادست و قدرت‌مدار جامعه داشته است. محکومکردن آنارشیست‌ها به‌عنوان آشوب‌طلب و...

بخش دوم

 








پژار آبدانا

دولت ازنظرگاه فلسفه‌ی سياسی غرب:  

افلاطون فیلسوف نامدار یونان باستان از ضرورت تشکیل دولت‌ و تشریح حکومت‌های خوب و بد در کتاب خود یعنی جمهوری بحث به میان آورده است. در حقیقت افلاطون اولین کسی‌ست که رسماً مدیریت اجتماع را به نهاد دولت واگذار می‌کند (گرچه دولت در یونان باستان به علل بسیاری با مفهومی که در معنای جدید در عمل می‌بینیم، بسیار متفاوت است). انقلابات مهم تاریخ اروپا یعنی انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب استقلال امریکا و نیز انقلاب صنعتی انگلیس در قرون 18 و 19 همگی در چارچوب دولت بوده‌اند. از طرف دیگر با توجه به پیدایش و  بلوغ نظام سرمایه‌داری در غرب و نیاز بلامنازع نظام (سرمایه‌داری) به دولت، بیشترین مناظرات و بحث‌ها در مورد مفهوم، چرایی و چگونگی دولت و دولت‌گرایی در این جامعه رخ‌داده و با نظرات و دیدگاه‌های متنوع و گاهاً متضادی روبرو شده است. نظریه‌ی تفکیک قوای منتسکیو که برای جلوگیری از به‌وجود آمدن استبداد در کشورها(دولت‌ها) پیشنهاد گردیده و ظاهراً از طرف بسیاری از کشورها پذیرفته و اجرایی شده، نتوانسته در جلوگیری از به وجود آمدن استبداد و حتی دیکتاتوری در کشورها نقشی قاطع را ایفا نماید. امروزه کم نیستند دولت‌هایی که به نام دموکراسی، جمهوری و تفکیک یا استقلال قوا، در شمار کشورهای دسپوت (مستبد) و دیکتاتور قرارگرفته‌اند.

 در بسیاری ازنظریات تلویحاً از نهاد دولت به‌عنوان امری اجتناب‌ناپذیر نام برده شده و یا لااقل مخالفتی با آن صورت نگرفته و سعی شده است مبارزات در چهارچوب دولت و دولت‌گرایی پیگیری شوند. در بسیاری از این نظریه‌ها سعی در جلوه‌دادن دولت به‌عنوان نهادی شده است که برای مدیریت اجتماع ضروری‌ و بدون آن جامعه دچار هرج‌ومرج شده و نمی‌تواند به راه خود ادامه دهد. چنین دیدگاهی پیوند مستقیمی با منافع اقشار فرادست و قدرت‌مدار جامعه داشته است. محکومکردن آنارشیست‌ها به‌عنوان آشوب‌طلب و هرج‌ومرج خواه از طرف قشر فرادست نیز در همین راستاست. این در حالی‌ست که آنارشیست‌ها به‌خوبی بر زائدبودن «نهاد» و «مفهوم» دولت واقف‌ و به نقش استثماری آن در به انحراف کشاندن مقوله‌ی مدیریت اجتماع پی برده‌ بودند؛ و با مبدأ قرار دادن شعار "بی‌سروری" در مبارزات خود، سعی در برساخت مبارزه‌ای مبدأیی و بامفهوم داشتند. نداشتن آلترناتیوی مناسب برای مدیریت اجتماع در مرحله‌ی کائوس و خلأ ناشی از گذار از دولت، نتوانست آنارشیست‌ها را علی‌رغم مبارزات پرمعنایی که در پیش‌گرفته بودند به سرانجامی برساند. این درحالی بود که آنارشیست‌ها در بین‌الملل اول دارای مقبولیت و قدرت نفوذی بیش از سوسیالیست‌ها در این نهاد بودند. مقوله‌ی زائد بودن و خاصیت انگل‌واری دولت حتی در فلسفه‌ی سیاسی مارکس و انگلس نیز باوجود کمبودها دارای جایگاهی بود (ازنظر مارکس در جامعه‌ی بی‌طبقه قدرت سیاسی جایی ندارد و دولت کارکرد خود را از دست داده و از بین می‌رود).گرچه ایده‌ی "دور ریختن تدریجی دولت " یکی از مقولات موردبحث مارکس و انگلس بود ولی ازآنجاکه آنان به‌طور کامل و آن‌چنان‌که بایسته است به اهمیت گذار از دولت پی نبرده و آن را به‌صورت یک پارادایم و پرنسیب در طی مبارزات خود درنیاوردند، موجبات شکست فلسفه‌ی سوسیالیسم علمی آنان را از همان ابتدا به ارمغان آورد. جایگزینی بلامنازع سوسیالیسم پس از به اوج رسیدن مرحله‌ی تضاد طبقاتی در عصر صنعت‌گرایی سرمایه‌داری یکی از پارادایم‌های اصلی سوسیالیسم علمی آنان را تشکیل می‌داد ولی نادیده گرفتن نقش دولت در کمک‌رسانی به‌نظام بحران‌زده‌ی سرمایه‌داری در مرحله‌ی صنعت‌گرایی (اقتصاد کینزی و تشکیل دولت رفاهی در کشورهای سرمایه‌دار صنعتی1930-1970) و نیز منحرف شدن سوسیالیسم انترناسیونال و درنهایت تغییر استراتژی آن به "سوسیالیسم در یک کشورِ" استالین، محاسبات مارکس و انگلس را در مورد پیش‌بینی‌ فروپاشی سرمایه‌داری و جایگزینی سوسیالیسم بجای آن  را به‌کلی به هم‌ریخت. درحالی‌که آنارشیست‌ها بسیار پیش از مارکس و انگلسن به خطرات دولت واقف شده و آن را به‌صورت یک پرنسیب دنبال می‌کردند.

 چند قرن پیش از آن در ابتدای قرن17 توماس هابز فیلسوف مشهور انگلیسی از اولین کسانی‌ست که به‌طور واشکافانه‌ای به تشریح و تحقیق در مورد ماهیت دولت در مفهوم مدرن در کتاب مشهورش بانام "لویاتان" می‌پردازد. نگاه ابزارگرایانه‌ی هابز به مفهوم آزادی و عدالت در فلسفه‌ی سیاسی او موجب توجیه دولت می‌شود درحالی‌که این دیدگاه بعدها ازنظر فلاسفه‌ای مانند کانت مردود دانسته شده و به مسئله‌ی آزادی و عدالت با دیدگاهی غایت‌گرایانه و اخلاقی نگریسته می‌شود. از دیدگاه هابس انسان‌ها جبراً باید در درون مفهوم دولت قرار گیرند و در این رهگذر ممکن است هر خسارتی را نیز متحمل شوند؛ درحالی‌که در فلسفه‌ی اخلاقی کانت «هر انسان برای خود غایتی‌ست» و به‌هیچ‌وجه نباید انسان به‌وسیله‌ی هر موجودی مورد تعرض قرار گیرد. ازنظر هابز گرچه انسان‌ها خود دولت را به وجود می‌آورند ولی پس از قبضه شدن قدرت و قوی شدن بلامنازع دولت، انسان‌ها که خود آفریننده‌ی این نهاد هستند توان خود را در کنترل کردن این نهاد از دست می‌دهند به‌طوری‌که نهاد دولت به‌صورت موجود نامعقولی درمی‌آید که تمامی هستی و زندگی انسان‌ها را در دست می‌گیرد. انتخاب نام لویاتان برای عنوان کتاب که به هیولایی دریایی مندرج در تورات اشاره دارد با همین موضوع در ارتباط است.

 هابز در کتاب خود، لویاتان را اژدهایی تاجدار با شمشیری در یک دست و عصایی مانند عصای پاپ در دست دیگر شرح می‌د‌‌هد. تاج در حقیقت نماد اقتدار و قبول بی‌چون‌وچرای دستورات دولت و عاملان آن (قشر اتوریتر) می‌باشد. شمشیر مفهوم استبداد و به کرسی نشاندن نظر خود توسط دولت با استفاده از زور، و نداشتن حق اعتراض در مقابلش را تداعی‌گر است و تشبیه عصای لویاتان به عصای پاپ نیز در رابطه با حاکمیت دولت بر اندیشه و افکار انسان‌ها توسط نیروهای حاکمی‌ست که بانام دین و اقتدارهای متافیزیکی بر انسان‌ها حکم می‌رانند. ابزاری شدن عقلانیت در مفهوم دولت با اسکولاستیکیسم (بردگی علم در خدمت کلیسا)ی قرون‌وسطی نیز دارای ارتباط تنگاتنگ می‌باشد. قدرت دولت مطلقه در رنسانس دقیقاً دنباله‌ی همان اقتدار کلیسا می‌باشد. چیزی که در این رهگذر رخ‌داده در حقیقت فقط یک جابجایی قدرت در درون اقشار الیت و اتوریتر (مقتدر) جامعه می‌باشد. ازنظر هابز گرچه تمامی عرصه‌های زندگی افراد توسط هیولای دولت تحت تأثیر قرار می‌گیرد ولی ازآنجاکه فرد ذاتاً آزاد است، دولت نمی‌تواند اندیشه‌ای را بر او تحمیل کند. در اینکه هابس به‌طور یک‌جانبه و سفسطه‌آمیزی از دولت‌گرایی و اقتدار پشتیبانی می‌کند شکی وجود ندارد. این مهم را می‌توان با سفارش هابز به چالز یکم پادشاه انگلستان که توسط جمهوری‌خواهان و پارلمانتاریست‌ها به رهبری الیور کرامول حکومتش تهدید می‌شد مشاهده کرد. هابز در سفارشش به چالز یکم از دانشگاه‌ها به‌عنوان منشأ تهدیدات و ناآرامی‌ها نام می‌برد و به‌صراحت اعلام می‌کند‌: «کانون شورش‌ها دانشگاه‌ها هستند.» و در ادامه به شاه پیشنهاد می‌کند که برای حفظ قدرت و ریشه‌کن کردن اساسیِ تهدید، باید دانشگاه‌ها را مورد نظارت بیشتری قرار دهد و آن‌ها را به کنترل خود درآورد.

 هابز از طرفی فرد را آزاد و مختار می‌بیند و ازنظر او دولت نمی‌تواند نظرات خود را بر وی تحمیل کند، و از طرفی دولت را بهایی می‌داند که انسان باید برای دستیابی به آزادی بپردازد. ازنظر هابز دولت نماد آزادی و اراده‌ی جمعی‌ست ولی چیزی که در این رهگذر بدون جواب باقی گذاشته می‌شود مقوله‌ی منحرف شدن مدیریت اجتماع به دست دولت و دولت‌گرایی در طول تاریخ می‌باشد. هابس نقش مدیریتی اجتماع را به نهاد دولت منتقل می‌کند و با یکی انگاشتن آن اعلام می‌کند که: "دولت مانند دیواره‌های راه است که منظور از ایجاد آن متوقف کردن مسافران نیست بلکه راهنمایی و جلوگیری از گمراهی آنان است." او برای دولت قدرت نظامی و وجدانی‌ای متصور می‌شود که به‌همین خاطر سلطه بر جسم و وجدان انسان‌ها باید به او واگذار شود. تناقض و ناکارآمدی اندیشه‌ی هابس در مورد مفهوم دولت را امروزه به‌راحتی می‌توان با عملکرد دولت‌ها در عرصه‌ی داخلی (مانند نمونه‌ی حکومت ‌جمهوری اسلامی) و در عرصه‌ی بین‌المللی (نمونه‌ی ایالات‌متحده‌ی امریکا) مشاهده می‌کنیم؛ دولت‌هایی که به‌صورت عینی اثبات کرده‌اند که هیچ‌گونه صلاحیتی برای سپردن جسم و جان و وجدان خود به آن‌ها وجود ندارد.

هابز دیدگاهی پوزیتیویستی به مقوله‌ی دولت دارد و برای آن ارزشی پراگماتیسمی قائل است. در همین راستا ازنظر او: "در موضوع سیاست، آزادی به‌اندازه‌ی اخلاق و متافیزیک غیرقابل‌قبول است. همچنان که در طبیعت، قدرت موجدِ حق می‌باشد در دولت نیز حالت طبیعی انسان‌ها «جنگ همه با همه است»، و دولت وسیله‌ی ضروری پایان‌بخشیدن به این حالت است. دولت زندگی و اموال افراد را به بهای اطاعت منفعلانه و مطلقی که از آن‌ها انتظار دارد، موردحمایت قرار می‌دهد. امر دولت خیر است و نهی دولت شر" و در ادامه تأکید می‌کند که: " اراده‌ی دولت عالی‌ترین قانون است."

پیش از هابز، ماکیاولی فیلسوف فلورانسی نیز در کتاب مشهور خود «شهریار» خطاب به پادشاه عصر خود توصیاتی را به وی برای حفظ قدرت مطلقه‌ی خود کرده بود که نمی‌توان نقش و تأثیرش را بر اندیشه‌ی هابز و ترویج دولت‌گرایی را نادیده و کوچک انگاشت. اندیشه‌ای که از افلاطون شروع و سرانجام به‌صورت یک پارادایم در اندیشه‌های هگل فیلسوف نامدار قرن19 آلمان تبلور یافته و دولت را خدای هبوط‌کرده درروی زمین اعلام می‌کند، نگرشی‌ست که درنهایت پیامدهایی از این قبیل را می‌توان نتیجهی قطعي آن دانست:  ملی‌گرایی ابتدائی نژادپرستانه‌‌ی تبلور یافته در نازیسم، تبرئه‌ی دولت از مسئولیت اخلاقی و باز کردن محدوده‌ی اختیارات آن برای تنبیه شهروندان،  وحدت زور و حق (قدرت= دولت= حق)، ستایش از رهبران مقتدر دولت‌ها در تاریخ ازجمله ناپلئون و ترویج روح اقتدار و دولت و ... . در ادامه‌ی این روند نیز شاهد تأثیرپذیری مارکس از تاریخی‌گری ایدئالیستی هگل بودیم که مراحل تاریخی زندگی بشر را به‌صورت زنجیره‌ای لاجرم فرمول‌بندی کرد که درنهایت پس از  تکمیل سرمایه‌د‌‌اری به کمونیسم منجر می‌شد. در خودِ مفهوم دولت موردنظر هگل، رفته‌رفته فاصله‌ی فرد و نهادی که ساخته می‌شود، بیشتر شده و فرد نمی‌تواند بر آن اعمال‌نفوذ بکند. ازنظر هگل، دولت حقیقت و روح عینی اراده‌ی جمعی‌ست و فرد به‌صورت منفرد نمی‌تواند داعیه‌‌ی نقد عملکرد آن را داشته باشد، چون ازنظر وی دولت ریشه در اراده‌ی جمعی و روحی تاریخی دارد.  حتی کارل پوپر اندیشمند بزرگ علم‌گرای اتریشی نیز در نقد خود از دشمنان جامعه‌ی باز در کتاب «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» باوجود انتقاداتی که بر افلاطون، هگل و مارکس وارد می‌آورد، رسیدن به جامعه‌ی باز را در "انتقاد مستمر از هیئت حاکمه و روی کار آمدن گروه‌هایی شایسته‌تر در درون دستگاه دولت" می‌بیند. ولی آیا به‌راستی تغییر دولت‌ها تاکنون توانسته است گره از مشکلات جوامع بگشاید؟ و آیا دول غربی توانسته‌اند عقلانیت خود را خصوصاً در عرصه‌ی خارجی و نگاه پوزیتیو و اوریانتالیستی به دیگر ملیت‌ها و خلق‌ها کنار بگذارند؟ بی‌گمان روند تفکرات دولت‌گرایانه‌ی این اندیشمندان است که چیدمان سیاسی امروزه‌ی جهان و روابط انسان‌ها را در عرصه‌ی بین‌المللی را امروزه دستخوش تغییرات اساسی‌ای نموده است.

در مقابل این اندیشه‌ها ‌نگرش‌های دیگری از طرف برخی فیلسوفان اروپایی برای مقابله با استثماری که دولت بر روی شهروندان اعمال می‌کند به وجود آمدند که ازجمله‌ی آن می‌توان به اندیشمندانی چون جان لاک، منتسکیو و ژان ژاک روسو اشاره کرد. اصل تفکیک قوا که امروزه جزئی لاینفک از نظام‌های جمهوری و دموکراسی‌ها به‌شمار می‌رود از اندیشه‌ی این اندیشمند فرانسوی به عاریه گرفته‌شده است. ژان ژاک روسو اندیشمند سوئیسی دارای ایده‌های کامل‌تر و کاراتری نسبت به منتسکیو بود. وی به دنبال راهی می‌گشت که مدیریت اجتماع را به خود شهروندان جامعه تعمیم دهد و از نقش انحرافی و نامأنوس دولت در سلطه بر اجتماع بکاهد. اثر عظیم او یعنی "قرارداد اجتماعی" در همین مورد به تحریر درآمده است. روسو برآن بود که اگر انسان بتواند استدلال منطقی افراد را ملاک قرار دهد و بتواند ایشان را به قبول جایگزینی آزادی فردی و طبیعی‌شان (برآمده از جامعه‌ی طبیعی) با آزادی مدنی ترغیب کند، آنگاه انسان‌ها می‌توانند به ایجاد یک جامعه‌ی سیاسی که در آن آزادی به‌طور مساوی بین همه تقسیم می‌شود برسند. جان لاک فیلسوف انگلیسی نیز ازجمله‌ی فیلسوفانی می‌باشد که افکار او در اندیشمندانی که ذکر آن‌ها رفت تأثیر بسزایی داشته است. برخلاف هابز، لاک فیلسوف طبیعی‌گرا عقیده دارد که انسان زنده در حالت زندگی طبیعی نیز دارای آزادی‌ها و حقوق طبیعی بوده و اکنون نیز حق دارد در مقابل هرگونه قدرت خودکامه و استبدادی بایستد. جامعه قبل از دولت وجود داشته است. درواقع حکومت و دولت نمایندگی‌ای هستند از طرف فرد، که جامعه را مدیریت کند و درهرصورت فرد و جامعه برای آزادی بر دولت ارجحیت دارند و این حق را دارند که به مقابله با استبداد دولت برخیزند. چون خود، بانیان دولت هستند. لاک که او را پدر لیبرالیسم کلاسیک می‌نامند از اولین بانیان سکولاریسم و جدایی دین از سیاست به‌منظور کم کردن نقش استثماری دولت و کلیسا بر فرد و رساندن آن به آزادی می‌باشد. وی همچنین معتقد بود که حق مالکیت خصوصی بر دولت مقدم است و دولت حق ندارد به‌طور خودسرانه در دارایی‌های افراد دخالت کند. این اندیشه بعدها در اندیشه‌ی مارکس موردانتقاد شدید قرار گرفت. مارکس که مالکیت جمعی را با مالکیت دولتی یکی پنداشته بود اندیشه‌ی لاک را تبلیغ برای خصوصی‌سازی و به نفع سرمایه‌داری می‌دانست. ولی خود مارکس چشم خود را بر این حقیقت بسته بود که دولت و سرمایه‌داری در عصر صنعتی ارتباطی تنگاتنگ داشته و درواقع مکمل یکدیگرند.