زنان و سمبل‌ها

27 فور 2019 چهارشن

مي‌توان بگوييم که سمبل, فرم پيشين فکر قبل از ريختن به قالب اصطلاحات مي‌باشد


جهت مشاهده و فهم بسياري پديده‌ها که در زندگي روزانه بدان‌ها عادت کرده‌ايم و درآوردن به‌صورت جزيي از ذهنيت و زندگي‌مان طي مبارزاتي بزرگ را تا چه ميزان مي‌توانيم حس کنيم؟ اينکه يک اثر ديروزي‌مان چگونه تا امروزمان ادامه داشته و براي ما چگونه فردايي را مي‌سازد را تا چه اندازه مشتاق بوده و مورد بازخواست قرار مي‌دهيم؟ با پيوند چشمان و قلب‌مان, چند نفرمان در جستجوي رسيدن به معناي واقعي پديده‌هايي هستيم که به خريد و فروش و التهاب آن دچار آمده‌ايم؟ بسياري از ما در زبان زندگي روزانه, از شرايط يک بردگي شديد و مدرن که انسانيت و به‌خصوص زنان در آن جاي گرفته‌اند بحث به‌ميان مي‌آوريم؟ اينکه تا چه ميزان در مورد آن به‌طور عميق به تفکر پرداخته و يا آن را احساس مي‌کنيم چيز ديگري است. تنها به‌عنوان واقعيتي که به ذهنيت‌مان وارد آمده زندگي مي‌کنيم. از راه وسايل رسانه‌اي, هر روز يا ضربه‌پذيري صدها انسان همچون نتيجه اين بردگي و يا ضربه‌زني آن را مشاهده مي‌نماييم. عاقبت زنان معروض‌مانده ناشي از تجاوز, جنايت‌هاي ناموسي و سنن شديد را هم از رسانه‌ها شنيده و هم به‌خاطر خاورميانه‌اي‌بودن, به‌نوعي از نزديک در جريان اين رويدادها قرار مي‌گيريم.

در طي صدها سالي که گذشت, بردگي انسان و زن که به‌هيچ شيوه‌اي به‌شکلي ريشه‌اي تغيير نيافته چگونه مي‌تواند تا اين اندازه خود را زنده نگه دارد؟ پديده علم ـ تکنيک و آگاهي ـ دانش به‌طور مداوم پيشرفت مي‌کند. اما انسانيت قادر نيست به‌هيچ شيوه‌اي خود را از نيفتادن در درون يک قتل‌عام بزرگ جوهر و جهالت رها سازد. با جستجويي بي‌وقفه, در وضعيت يک بردگي نهاني و عميق‌شده و آزادنگشتگي به‌سر مي‌برد. چگونه؟ با چه؟ به‌طور قطع, تحقيق همراه با فزوني برهنگي علم يک موضوع ضروري مي‌باشد. سهمي که در جواب اين مشکل بر عهده اين تابستان مي‌افتد؛ قسمي هم باشد ارزيابي جايگاه سمبل‌ها در احياي چنين بردگي و اندکي مطالعه است. آري, جايگاه سمبل‌ها در احياي اين بردگي از سوي ما چيست؟ چگونه نقش بازي مي‌کنند؟ سوال مهمي که بتواند در مورد خواست‌هاي تفهم سطح آزادشدن و رهاسازي خود همچون جامعه و فرد در درون بردگي که به‌سر برده صورت پذيرد و سمبل‌هايي که زندگي‌مان را جهت‌دهي مي‌کنند چه هستند؟ در درون چگونه سير پيشرفت تاريخي ايجاد شدند؟ سمبل‌هايي که زندگي‌مان را زيبا ساخته و يا به خاموشي مي‌گرايانند چيستند؟ چگونه رشد يافته و احکام‌شان را بر زندگي‌مان حاکم کردند؟ چه زمان و چگونه به ما تعلق گرفتند؟ واقعاً گفته‌هاي‌مان به ما تعلق دارند؟ مي‌توان زندگي را با تعداد محدودي سمبل‌ها تشريح نموده و يا به‌سر برد؟ مي‌توان بر تعداد پرسش‌ها افزود. اين نوشته تنها براي نوشتن جواب هر کسي براي آينده‌مان يعني در محدوده پرسش‌هاي محدود جهت مشخص‌نمودن راه‌ها تلاش کرده است؛ مي‌خواهد يک طلب بازخواست را با تحقق شکستن محاصره سمبل‌ها که زندگي‌مان را احاطه کرده, ما را تا آخرين درجه گرفتار ساخته و [عرصه] زندگي را تنگ نموده قسمت کند. متوجه زندگي‌مان باشد يا نباشد هم با اميد اينکه بتوان در راستاي فهميدن چهره‌هاي واقعي سمبل‌ها که جهت‌دهنده مي‌باشند گام ديگري را برداشت...

همراه با تعريف کلي, به سمبل "عنصر و يا علامت واضحي که بيانگر چيزي است که با حس‌ها بيان نمي‌گردد" گفته مي‌شود. سمبل, تنها بيشتر چيز مي‌باشند. در اصل, مي‌توانيم به سمبل‌ها اولين زبان بشريت و فرمول تفکر نيز بگوييم. سمبل, حالتي است که مي‌تواند بسياري چيزها را که احتياج به شرح دارند به فشرده‌ترين, نيرومندترين و مؤثرين شکل تشريح کند. مي‌توان بگوييم که سمبل, فرم پيشين فکر قبل از ريختن به قالب اصطلاحات مي‌باشد. در مراحل اولين جامعه کمونال ابتدايي نيز انسان‌ها افکار و ترجيحات‌شان را بيشتر با عکس بيان کرده بودند. سمبل‌ها مطابق با مقتضيات زندگي و شرايط اجتماع مشخص گشتند. در هر فرهنگي, سمبل‌هاي بي‌شماري ايجاد شده و معنا کسب کرده بودند. همراه با پيشرفت فکر و زبان, قدرت ذهني‌شدن افزايش يافته و در بيان‌کردن کلمات به‌کار برده شده بود. رشد زبان و کلمات در پيشرفت فکري اگر در مقطعي متفاوت و جلوتر باشد هم سمبل‌ها نيز در تشريح فکر و شکل‌گيري فکر انسان, هر زمان اهميت‌شان را حفظ نمودند. تفکر, زبان, کلمات و سمبل‌ها در ارتباط با همديگر رشد يافتند. سمبل‌ها داراي نيرويي هستند که به حالت انديشيدن و زندگي ما جهت دهند. علاوه بر سمبل‌ها هرگونه پديده در زندگي وجود دارد. زنانگي, مردانگي, زيبايي, زندگي, روح, خوشبختي, جنگ, صلح و سمبل‌ها و قالب‌هاي دنيايي جاافتاده که تشريح‌کننده بسياري پديده‌ها هستند که نمي‌توانيم بشماريم.

بسيار خوب, ماجراي واردشدن سمبل‌ها به زندگي انسان چيست؟

بدون شک, سمبل‌ها به‌لحاظ هدف اولين ورود به زندگي انسان, جوهر و کارايي آن‌ها, از دستاوردهاي بعدي و چيزهاي موجود در امروزمان بسيار متفاوت بود. جوامع انساني, سال‌هايي طولاني را در فرم جامعه طبيعي متداخل با طبيعت, جزيي از آن و همچون بچه آن به‌سر برده‌اند. اگر طبيعت براي آنها در دوره‌هاي مشخصي وحشت‌آور بوده باشد هم به‌طور مداوم به‌صورت مادري مقدس و سيرکننده درآمد. براي همين, اين جنبه تقدسات, روابطش با طبيعت, نمونه‌ها و سودجويي‌هاي کسب‌کرده از آن, قدرداني‌ها و چيزهايي را که بتواند عرضه دارد با مجردشدن‌ها [از بين] رفتند. موجوديتش در درون ارتباط با طبيعت توتم انسان‌هايي را آفريد که دوره‌اي طولاني را در فرم کلان به‌سر بردند. عبدالله اوجالان رهبر آزاديخواه خلق کرد اين واقعيت را در اثر خود به‌نام "دفاع از يک خلق" چنين توجيه مي‌کند: «توتم،‌ سمبل شعور و آگاهي کلان مي‌باشد. شايد هم توتم اولين نظام اصطلاح‌سازي انتزاعي بوده است. اين نظام که به‌عنوان دين توتم هم ارزيابي مي‌گردد،‌ سيستم تابو را نيز تشکيل مي‌دهد. کلان به ميزان ارزش نمادي توتم،‌ خود را تقدس مي‌بخشد. انسان از اين راه به اولين مفهوم اخلاق دست مي‌يابد. به خوبي بر اين امر واقف است که اگر جامعه کلان وجود نداشته باشد،‌ ادامه‌ حيات امکان‌پذير نخواهد بود. بنابراين موجوديت اجتماعي آنها مقدس بوده و به‌عنوان والاترين ارزش سمبوليزه شده،‌ مورد پرستش قرار مي‌گيرند. نيروي اعتقاد ديني هم از اينجا سرچشمه مي‌گيرد. دين اولين شکل شعور اجتماعي مي‌باشد و با اخلاق يکي گشته است. رفته‌رفته از شعور به اعتقادي شديد تحول مي‌يابد. از اين پس،‌ شعور و آگاهي اجتماعي به تناسب‌ گسترش يافتن شکل دين پيشرفت خواهد کرد. دين با اين ويژگي‌اش اولين حافظه اساسي جامعه، سنت ريشه‌دار و سرچشمه‌ اخلاق مي‌باشد. ميزان شعور و آگاهي‌اي را که جامعه کلان در عمل بدان دست مي‌يابد،‌ آنرا دائماًَ با توتم و در نتيجه با خلاقيت خويش ‌پيوند مي‌دهد. موفقيت روزافزون نماد توتم که در حقيقت همان موفقيت تجمعات انساني مي‌باشد، پرستشي هميشگي را با خود به همراه مي‌آورد. پرستش‌نمودن، قداست را با خود به همراه مي‌آورد. قداست هم به نيروي جامعه تبديل مي‌گردد.»

تا به امروز به‌علت اين واقعيت, اگر چيزي از دست نرفته باشد هم بسياري چيزها از جوهرش از دست رفتند. بسياري سمبل‌هاي متفاوت جاي توتم را گرفتند. اين سمبل‌ها بيانگر کدام جنبه جالب جامعه بودند؟ تا چه اندازه اگر براي اجتماعي‌شدن نباشد غيرممکن بود؟ آيا زندگي بدون آنها ادامه‌نيافتني بود؟ اين‌ها نيز موضوعات قابل بحث هستند. طبقات حاکم از نيروي "مقدس"‌شان نه براي احياي جامعه طبق جوهر خود و آفريدن هدايت‌گري زندگي؛ کاملاً برعکس, جهت نابودي زندگي, آزادي, احساس برابري و آزادي مابين انسان‌ها و نيروي اجتماعي‌شدن استفاده کردند. چيزهايي را که براي خودشان به‌صورت سمبل درآورده و آفريده‌هاي توتم اکثراً به تاريخ و فرهنگ جامعه تعلق داشت. تنها نقش ايفاگر و وظيفه‌اي که بر عهده سميل بود, به جامعه و اجتماعي‌شدن قوت مي‌بخشيد. هنگامي که طبقات حاکم افزايش يافته و اختلافات منفعتي در ميان آنها بالا گرفت, تعداد و مسووليت‌هاي سمبل‌ها نيز افزايش يافت. آفرينندگي واقعي سمبل‌ها آنها را از اجتماعي‌شدن جدا ساخته, در جوهر در برابر جامعه قرار داده و به امر نيروهاي استعمارگر درآوردند. جهت مصون‌ماندن توتم و سمبل از تعرض که موجب تقديس مي‌گشتند, با بلندکردن ديوار حساسيت و خطر در اطراف آن, جلوي توان گفتگو, فکر آزاد و مؤاخذه را گرفت. جامعه در بودني که بتواند بگويد "تو مقدسات مرا جهت منافع خود اين‌چنين نمي‌تواني به‌کار بگيري" نيروهاي حاکم را همچون ضد, کافر و خائن مقدسات اعلام نمود. بدين ترتيب, در سرآغاز توتم که پايه زندگي اجتماعي بود هنگامي که به‌شکل سمبل‌هاي مختلف دگرگون شد به‌شکلي ناشناخته درآمد. چيزي را که خود آفريد به‌صورت ابزار اسارت جوامع, استعمارگري و ترسانيدن متحول ساخت. از واقعيت مقدسات قديمي گذشته برخي چيزها باقي مي‌ماند. با توسل به سمبل‌هاي جوامع موجب دورشدن از "آگاهي تقديس‌کردن خود و استعدادهاي‌شان" و نيرومندي شدند. به جاي اين, هزاران سال است واقعيت به‌ميان‌آمده ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ بيگانگي با ارزش‌هاي اجتماعي را به‌وجود آورد که به ابزارهاي جنگ‌هاي حاکميت تحول يافتند. بدون تعيين مرزها با طبيعت, در درون هم, همچون غناي طبيعت همراه با بسياري فرهنگ و اعتقاد متفاوت, نام خاکي که بر روي آن زندگي کرديم به "دولت ملي با مرزهاي مشخص" تغيير يافت. براي دولتي‌نشدن در صورت خلق‌شدن, خلق‌ها, قتل‌عام‌ها, گسست از خاکي که هزاران سال بر روي آن زندگي مي‌کردند و جنگ‌ها را تجربه کردند. اين‌ها سمبل‌ها را تحت پرچم, رنگ, سرود و... ملت ـ دولت به ميان آوردند. به‌طوري که سمبل‌هاي اصلي و اولين جوامع, خدمت به "هدايت‌گري زندگي" و موفقيت‌هاي جامعه را همراه با هدف تقديس‌کردن نيروي ماندن در زندگي تحقق بخشيده بودند. تنها در تاريخ خونيني که زبان و ذهن سرکوب‌گر نوشته, سمبل‌ها به ابزارهاي کشورگشايي و اشغال‌کردن متحول شدند. در مابين "مقدس" با "قداست" در بيگانگي به‌سر برد. جاي هزاران سال تقسيم برادرانه همان خاک‌ها را ارزش‌هاي متعلق به شوونيسم ملي احاطه کرد. تا جايي که رابطه ميان انسان و طبيعت را تجزيه کند, موجب ايجاد شکلي بيگانه‌گشته و از هم‌پاشيده در رابطه مابين انسان‌ها گشت. اين فقط با سمبل‌هايي که به ملت‌ها, جنس‌ها و نژادها تعلق گرفتند ژرف گشت. مثلاً صليبيون بر قدس حمله بردند و سمبل هر چيزي را ايجاد کردند. اين چيزي بود که قابل رويت بود. در پس آن, واقيعيت اصلي نيز؛ اگر اشغال و تجاور قدس به شرق ممکن نمي‌بود نمي‌شد ماسک و کليدش غيرممکن بود.

نمونه‌هاي بي‌شماري وجود دارند که بتوان بر زبان آورد. اين نمونه‌ها چگونگي آفرينندگي سمبل‌ها و تغيير وظايف آنها را نيز نشان مي‌دهد. در اولين سمبل‌شدن‌ها, خود جامعه بود که سمبل‌ها را نيز آفريده و بدان‌ها مفاهيم حياتي و منفعت جامعه را بار کرد. جامعه در پيش‌بردن زندگي خود سمبل‌ها را وظيفه‌دار مي‌نمود. تنها به‌جاي جامعه طبيعي گام به گام همراه با جامعه هيرارشيک, در سرآغاز از راه اعتقاد سپس با توسل به زور, خشونت و فشار را از راه سمبل‌هاي تازه با وظايف جديد, يا نيز سمبل‌هاي کهنه با اهداف تازه مال خود خواند. اين را با رويارويي با اراده, منفعت و توليد جامعه انجام داد. پيام‌هاي داده‌شده و افکاري که سمبل‌ها حامل آن بودند, در طي زمان مطابق با اهداف ايجادشده سيستم‌هاي اجتماعي تغيير يافتند. اما زمان اينکه چه کسي نيروي سمبل‌ها را در برابر جامعه به‌کار مي‌گيرد را پشت‌سر مي‌گذاشت. نيروي اولين اجتماعي‌شدن که توتم را آفريد, به‌طوري نبود که بتوان چنان عادي سپري نمود. از اين رو, براي اينکه بتوانند خواسته‌ها, مفهوم و وظايف نيروهاي دولت‌گرا ـ اقتدارگرا را بر عهده بگيرند, جوامع حتي در مقاطع بعد از جامعه طبيعي, بارهاي سمبول‌ها و مفاهيم جوهري را که خودشان عرضه داشتند در طي مراحلي طولاني زنده نگه داشتند. لعنت‌هاي و سمبل‌هاي نيروهاي اقتدارگرا, آنها را با قداست در آرزوهاي‌شان احيا نمودند. از اين رو, تمامي سمبل‌ها داراي خصوصيت برده‌کردن جامعه و زن نبوده و ايجاد نگشته بودند؛ سمبل‌ها, دريافت‌ها و تعابير جوامع در شکلي که نيروهاي اقتدار تحميل مي‌کنند رشد نيافته بودند. به‌عنوان مثال, هزاران سال در تمام عالم بشريت, هويت زن در شکل الهه‌گري به‌صورت سمبل درآمده بود؛ بيانگر حياتي‌ترين ارزش‌ها بود. تنها در طول زمان اين سمبل‌هاي جهاني از صافي ذهنيت و ايدئولوژي‌هاي سرکوب‌گر گذرانده شدند. سيستم حاکم مرد به‌خاطر منفعتش دست‌يازي کرده و طبق خود شکل‌بندي داد. جهت پاک‌کردن آنچه که به نفعش نبوده از حافظه بشريت و يا لعنت‌کردن, در برابر عقل زن و سنن مؤنث, مبارزه ايدئولوژيکي بزرگي صورت گرفت. سمبل‌هاي سيستم اجتماعي سازماندهي‌شده در اطراف زن را يا وارونه ساخته, از جوهر تهي ساخته و يا نابود کرده بود. از اين لحاظ, مي‌توانيم سمبل‌ها را همچون علايم مبارزه ايدئولوژيکي نيز ارزيابي نماييم. به‌عنوان مثال, هنگامي که درخت انجير در گذشته درخت مقدس باوري الهه مادر بود, اين قداست همراه با ظهور موسويت که اولين دين تک‌خدايي است در نتيجه مبارزه‌اي بي‌وقفه فرو ريخته و براي زبان نيز "به کانون راست‌کردن درخت انجيز" و... با گذراندن با سخن‌ها, معنايش باژگونه کرده است. مثلاً از حضرت عيسي به‌بعد مسيحيت که از جوهر خود دور گشته و وارد جنگ با فرهنگ‌هاي قبل از خود و ازبين‌بردن سمبل‌هاي آنها شد. مقتدران سمبل مدنيت مصر همچنين قادراني که جايگاه مهمي در فرهنگ الهه مادر داشتند نفرين شده و همچون بدن شيطان در نظر گرفته شدند. با مفاهيمي که هزاران سال است در حافظه بشريت نهادينه گشته‌اند همچنين يک جنگ ايدئولوژيکي که هزاران سال است ادامه يافته تغيير داده شدند.

اينکه سمبل‌ها در نتيجه کدام شرايط مادي آفريده شده‌اند با اهميت مي‌باشد. نيروهاي اقتدار که آناليز جوامع را صورت داده‌اند, جامعه را پايبند ساخته, از پشت به دنبال خود کشيده و جهت اينکه بر اساس اهداف خود به‌کار بگيرد, در آفريدن سمبل‌ها نيز در مرحله مهارت‌يابي قرار گرفته است. تعابير نيروهاي اقتدار طبق خودشان؛ مسيحيت, هويت زن را که صدها هزار سال اولين اجتماعي‌شدن انسان را آفريد, همچنين پاک‌شدگي, بي‌صدايي و بود و نبود مريم مادر را در سمبل زني که زياد مشخص نيست صدها سال خفه کرد. به زنان خارج از آن همچون "ماگدلنا" و يا "جادلار" که قبل از مسيحيت اعتقاد الهه مادر را زنده نگه داشته دست‌يازي کردند. هر ايدئولوژي که حامل سرکوب‌گري است خوب يا بد با آفريدن سمبل‌هاي زن, موجبات قطب‌شدن و رويارويي زنان را صورت داده است. هم براي خوب يک سمبل را جستجو کرد هم براي بد. در دستانش چيزهاي آماده و اينکه واقعيت سمبل‌ها بيانگر چه چيزي است را نيز هميشه همچون معمايي رها ساخت.

همراه با رشد نظام‌هاي جامعه حاکميت‌مدار مرد, در عين حال, سمبل‌ها به‌صورت تأثيرگذارنده‌ها درآمدند که تقسيم‌کننده نقش‌ها هستند. نقش و جايگاه هر کسي در زندگي چيست؟ پرسش آن, هميشه جواب‌هايي را حاصل شد که ناخودآگاه را فعال و زندگي را مشخص ساخت. به‌عنوان مثال؛ در مدت اخير در يکي از کشورهاي اروپا علايم ترافيک و... نيز دست به تغييراتي زده شد. جهت رهگذران, علايمي که در تابلوها کشيده شده بود سال‌هاست که تنها با عکس يک مرد نشان داده شده و مي‌شود. در کنارش, عکس يک زن اضافه شد. و يا در تابلويي‌هايي که عکس‌هاي مادر با بچه وجود دارد, عکس پدر موجود نيست. چنين ناخودآگاهي که نگاه بچه را تنها متعلق به مادر و يک واقعيت زندگي نشان داده به صورت آفريدن سمبلي درآمده است. و اين سال‌هاست با خوي‌گرفتن مداوم بدون عادت‌کردن نگاه کرده تنها يکي از هزاران سمبلي است که موجب مي‌شود عملکرد و ناخودآگاه‌مان را ناآگاهانه بر روي تأثيرات باز بگذاريم. همانند اين بسياري پديده ديگر وجود دارند. رنگ‌ها, شغل‌ها, برخي قالب‌هاي رفتاري و... در اين معنا سمبل‌ها جزو مهم‌ترين ابزارهايي هستند که انساني را که ذهنيت سرکوب آفريده تجزيه کرده, قالب‌هاي جنسيت‌گرا, محرک‌هاي حاکميت و عادت‌هاي قد خم‌کردن را به‌طور مداوم توليد کرده, احيا نموده و مانع بازخواست آن مي‌شود؛ چکيده‌اش بوده و مختصر‌ترين شرح آن است.

سمبل‌ها بااهميت هستند. هر اندازه که بتوانيد بر سمبل‌هاي‌تان معناي جالب بار کنيد, با برقراري ارتباط با آن به پديده‌ها و شخصيت‌ها نيز به همان اندازه معناي حياتي بار مي‌نماييد. مخالف شما نيز مي‌خواهد سنگين‌ترين ضربه را با واردساختن بر سمبول‌هاي‌تان به شما وارد کند. سياست‌ها بر روي زدن و يا زده‌شدن از سمبل اعمال مي‌شوند. يا نيز با سمبل‌ها موفق گشته و افکار بر روي شکست‌خوردن با آنها به جنگ مي‌پردازند. يک خلق در ابتدا با سمبل‌هايش به اشغال درمي‌آيد. در ابتدا سمبل‌ها را از زندگي پاک کرده و عقب نگه داشته مي‌شوند. در مقابل اين‌ها, سمبل‌هاي تازه و آلترناتيو ايجاد مي‌کنند. سپس به‌تدريج به سمبل‌هاي قديمي‌اش هجوم مي‌برند. تمام بدي‌ها و لعنت‌ها را بر سمبل‌هاي قديمي خلق نسبت داده مي‌شود. از اين لحاظ, هنگامي که نگاه مي‌کنيم نقش ديگر سمبل‌ها در توليد را نيز مي‌توانيم ببينيم. ذهنيتي که مي‌گويد «اگر حامل سمبل‌هايم نشوي, پايبند آنها نيستي, ديگري هستي, مخالف هستي.» خود را تا زمان زيادي با سمبل‌ها افاده مي‌کند. در تمدني که ذهنيت سرکوب‌گر ايجاد کرده هنگامي که جايي به اشغال درآمده و يا ضربه مي‌خورد در ابتدا به سمبل‌ها هجوم مي‌آوردند. مثلاً عثماني‌ها هنگامي که شهري را به‌دست مي‌آوردند به پرنسس آن شهر تجاوز مي‌کردند. اين فتح سمبليک آن شهر است. زدن سمبليک مي‌باشد. در اينجا ديدگاه سرکوب‌گر که خلق‌ها و شهرها را همچون زن تعريف مي‌کرد تعيين‌کننده بود. حمله به سمبل‌ها که در تاريخ, فرهنگ و اعتقاد يک خلق جاي گرفته بودند, نيروي اعمال سياست بر جامعه و يا جوامعي است که به سمبل‌ها پايبند مي‌باشند. اين را يا با برانگيختن ترس يا به‌شکلي با ايجاد فشار و يا با بي‌تأثيرسازي انجام مي‌دهد. آگاهي, نيرو, جسارت و اراده در کجا سمبليزه مي‌شوند, از آنجا خواسته مي‌شود که شسته شوند. اگر سمبل تسليم گرفته مي‌شود, قشر پايبند به سمبل نيز به تسليم درمي‌آيند. حداقل حساب‌هاي نيروهاي سنتي سرکوب‌گر, دولت‌گرا و اقتدارگرا چنين مي‌باشند. به‌عنوان مثال هدف قراردادن مقاومت خلق‌هاي سرکوب‌شده و Che که سمبل عصيان جوانان مي‌باشد از سوي سيستم کاپيتاليسم با چنين حسابي رشد يافت. به اسارت درآوردن رهبر آپو که سمبل آزاديخواهي و استقلال کرد و خلق‌هاي خاورميانه مي‌باشد طي يک توطئه بين‌المللي با چنين هدفي به اجرا درآمد. امروز با تمام خشونتش حملاتي که بر عليه PKK که سازمان وي مي‌باشد چنين هدفي را داراست. همچنين در طول سال گذشته کاريکاتورهايي که در رابطه با حضرت محمد در روزنامه‌هاي اروپا منتشر شدند, با چنين هدفي صورت گرفت. سنت سرکوب‌گر و دولت‌گرا که با ذهنيت يعني "اگر مي‌خواهي يک واقعيت را از جاي حساس بزني, بايستي به سمبل‌هايش تهاجم ببري" حرکت مي‌کنند در مقابل خلق‌ها سياست خود را نيز بر اين اساس نهادينه مي‌سازند. نيروي اجتماعي‌شدن را تجزيه کرده جهت رشد فردگرايي بي‌مرز و تعميق‌کردن يک پايه مهم سياست را نيز چنين ايجاد مي‌کند. به عنوان مثال خلق کرد تمام رنج و نيرويش را در هويت رهبر آپو تقديس کرده و معنا مي‌بخشد. اگر از هم‌پاشيدگي اجتماعي خلق کرد خواسته مي‌شود, به‌تسليم درآوردن ارزش‌هايي که در اطراف آن هويت تحقق يافته‌اند طلبيده مي‌شود. در تمام سيستم‌هاي اجتماعي عظمت‌يابي و يا پست‌شدن با سمبل‌ها روي داده است. محوريت زن همراه با درآمدن از يک فرم اجتماعي دوران آناارکيل, اينچنين تحول يافته بود. سمبل‌هايي که عقل سرکوب‌گر به ارزش‌هاي خود نسبت داده و بر اين اساس تعالي بخشيده, دور از دست‌يازي نگه داشته و هنگامي‌که براي آنها پايه‌هاي حقوقي, سياسي, اقتصادي و نظامي را ايجاد کرد, در درون مبارزه خوارديدن, پست‌کردن و ازبين‌بردن ارزش‌ها, مسووليت‌ها و سمبل‌هاي جوهري سرکوب‌شده‌ها, خلق‌ها و زنان قرار گرفت.

به‌خاطر اينکه موضوع اصلي نوشته ما در مورد چگونگي انجام اين مبارزه در مورد سمبول‌ها در مقابل زن زن مي‌باشد, مي‌توانيم بيشتر به جزييات آن بپردازيم.

سنني که با سمبل‌ها رشد يافته و احيا گشته‌اند, هميشه در مورد زنان صورت گرفتند. کدام سنت‌ها؟ چرا سنن احياگر و چرا نابودگر؟ سنت‌ها کدام سمبل‌ها را حامل بوده و زنده نگه داشته است؟ سنني که زن را زن و زن را به‌صورت زندگي درآورده‌اند, چگونه زير هزاران سال و قتل‌عام‌هاي خونين دفن شده بود؟ و بر روي اين دفن‌گاه, زنانگي و زندگي معيوب‌گشته, کدام "مردانگي قوي" سازماندهي شد؟ کدام "زندگي آزاد" آفريده شد؟ "مرد عاقل" چگونه بر عقل زن و سنت‌هايش غالب گشت؟ بر روي اين شکست, زندگي به کدام سنن و سمبل‌ها محکوم گشت؟ هنگامي‌که زن به‌تمامي زندگي و با زندگي بوده چگونه زندگي به بعضي سمبل‌ها تقليل يافت؟ زن از دنياي بي‌مرز خود, دنياي فکر, عاطفه, حس‌کردن و فهميدنش گسسته و سمبل‌هايش به حبس درآمده و در مزار دفن شدند؟ سمبل‌ها را چه کسي مي‌آفريند؟ چه کسي به‌کار مي‌گيرد؟ چه کسي رانت‌گري سمبل‌ها را ايجاد کرده و مکانش را عوض مي‌کند؟ چه کسي مشقتش را مي‌کشد؟ جهت فهم سمبل‌ها, جايگاه منطق سمبليزه‌کردن ارزش‌هاي‌مان در بردگي ما, پاسخ‌هاي‌مان, سوال‌هاي حياتي لازم همگي نيز. سمبل‌شدن ناموس, اعتقاد, صداقت, خوشبختي! سمبل‌بودن بسياري پديده و موضوع که مطابق مقتضيات جنگ و يا عقل مرد اولويت کسب کرده! و حمل‌کردن سمبل‌شدن! حمل‌کردن تاکتيک و زنجيزش براي روح, دل و عواطف يک سمبل در طول زندگي! ناپديدشدن و رفتن در هنگام منصرف‌شدن از حمل‌کردن بار سنن و يا سمبليزه‌شدن يا نيز در هنگامي که نيرويش کفايت نکرده, در سايه سمبل‌هاي جديدي که ذهن مرد با سرعت بسياري ايجاد کرده است! شکست‌خوردن! محوکردن از روي صفحه زندگي!

ادامه دارد...