جایگاه زنان در نظام کنفدرالیسم دموکراتیک ـ 1

18 مه 2019 شنب

آزادی زن ذهنیت، روح و جسم جامعه‌ی دموکراتیک می‌باشد. به عبارتی شخصیت و هویت آن است. این شخصیت و هویت در عین حال خود کنفدرالیسم دموکراتیک می‌باشد...

بخش اول

 

نظام‌ها به خودی خود به وجود نمی‌آیند. این ساختار ذهنیتی، روحی، فرهنگی، پارادیم جوامع و به عبارتی دیدگاهشان نسبت به دنیا است که نظام‌ها را با کاراکترهای جداگانه‌شان به میان می‌آورد. به‌عبارتی نظام‌ها محصول تراز اخلاقی و سیاسی جوامعند. همین واقعیت است که نظام‌های اجتماعی را دموکراتیک و یا آنتی دموکراتیک می‌نماید. میزان آزادی و دموکراسی موجود در نظام یک جامعه بستگی به این امر دارد که خود آن جامعه تا به چه میزانی آزاد و دموکراتیک باشد. سطح آزادی موجود در جوامع، نقشی کلیدی در برخورداری نظام‌ها از کاراکتری دموکراتیک و آزاد دارد. هنگامی از منظری تاریخی به ژرفکاوی جوامع می‌پردازیم، به وضوح می‌توانیم این واقعیت را درک نماییم. افزایش سطح بردگی جوامع نشان داده که نظام‌های دولتی در آن جوامع از کاراکتری هرچه بیشتر دسپوتیک و فاشیستی برخوردار بوده‌اند. شاید هم یکی از عریان‌ترین نمونه‌ها در این رابطه آزمون سوسیالیسم رئال باشد. 

جریانات و جنبش‌های رئال‌سوسیالیستی که در راستای جامعه‌ای آزاد و برابر مبارزه کرده و انقلاب نموده‌اند، پس از جایگیری در نظام دولتی هرکدام به نهادی مستبد مبدل شده و نشانه‌ای از جامعه‌ی آزاد و برابر برجای ننهاده‌اند. برخلاف آنچه که ادعا می‌گردد، مورد به‌میان‌آمده اقتداری خودکامه و فاشیست و جامعه‌ای برده به‌منزله‌ی تداوم گذشته بوده است. بایستی اذعان داشت مورد حایز اهمیت نه ایجاد نظام بلکه چگونگی ایجاد آن و به عبارتی نوع ذهنیت، نگرش و روشی است که از راه آن نظام تشكیل می‌گردد. یعنی این نظام بر مبنای کدامین حقیقت اجتماعی پایه‌ریزی شده است و از همه مهم‌تر این نظام تجلی کدامین حقیقت اجتماعی است. یکی از اساسی‌ترین درس‌هایی که می‌بایست از این آزمون‌ها فراگرفت این است: اَشکال سوسیالیسم رئال به‌منزله‌ی مذاهب و نظام‌های دولت‌ـ ملت‌محور، تا زمانیکه معطوف به قدرت و حاکمیت باشند، نمی‌توانند گامی فراتر از تولید ارباب و برده بردارند. بدون شک در جایی که این دو مقوله وجود داشته باشند نمی‌توان از دموکراسی و آزادی بحث به میان آورد. در اینجاست که پرسش «نظامی که قدرت، ارباب و برده را به میان نیاورد، چگونه شکل می‌گیرد؟»، به منزله‌ی پرسشی اساسی مطرح می‌گردد.

به همین دلیل است که می‌بایست نظام کنفدرالیسم دموکراتیک تعریف نمود. صرفا کنفدرالیسم نه بلکه "کنفدرالیسم دموکراتیک". می‌توان در طول تاریخ به موارد بسیاری از ساختاربندی‌های کنفدرال که در حال حاضر به میزان زیادی رنگ باخته‌اند، اشاره نمود. این نظام‌ها که هم‌زمان با تمدن‌های دولت‌گرا به میان آمده‌اند، علاوه بر اینکه دارای انعطاف و شکلی افقی از مدیریت می‌باشند، ساختارهایی معطوف به قدرت و دولت بوده‌اند. در این نوع ساختارها هم سرکوب، ظلم و استثمار اگرچه نه به اندازه‌ی دولت ـ ملت وجود داشته است. از راه بردگی زنان، بردگی به تمامی جامعه تعمیم داده شده و تداوم پیدا کرده است. نظام کنفدرالیسم دموکراتیک را می‌توان در این معنا و مفهوم از این نظام‌ها متمایز ساخت. کنفدرالیسم دموکراتیک تماما مبتنی بر آزادی و برابری اجتماعی متکی بر آزادی زن است. جامعه‌ی اخلاقی و سیاسی را مبنای کار قرار می‌دهد. به همین دلیل هم نظام دموکراسی اجتماعی است که می‌بایست آن را از ساختارهای کنفدرال دولتی متمایز نمود. در حالی که ذهنیت تعیین‌کننده‌ی نظام‌های دولت‌ـ ملتگرا قدرت و مردسالاری است، آنچه کاراکتر نظام کنفدرال دموکراتیک را تعیین می‌کند، ذهنیت زن و مرد آزاد و اتحاد و توزیع اتوریته‌ی دموکراتیک می‌باشد. با توجه به اینکه ساختاربندی‌های دولت‌ـ ملتگرا بر مبنای جامعه‌ی برده شکل می‌گیرند، ساختاربندی‌های کنفدرال دموکراتیک بر مبنای جامعه‌ی آزاد شکل می‌گیرند. این نظام‌های سیاسی نیروی خویش را از سازماندهی‌های جامعه‌ی دموکراتیک و آزاد كسب می‌كنند. فرهنگ‌ها، باورداشت‌ها، اقشار اجتماعی مختلف، سازماندهی‌های دموکراتیک مختص به مردان و زنان، هویت و کاراکتر کنفدرالیسم دموکراتیک را شکل می‌دهد. این نظام بر مبنای اتحاد دموکراتیک، آزاد و برابر تفاوتمندی‌ها استوار است. موردی که جوهره‌ی نظام‌های کنفدرال را تشکیل می‌دهد، جامعه‌ی آزاد و دموکراتیک است و اساسی‌ترین عاملی که جامعه را دموکراتیک و آزاد می‌نماید، زن آزاد است. آزادی زن ذهنیت، روح و جسم جامعه‌ی دموکراتیک می‌باشد. به عبارتی شخصیت و هویت آن است. این شخصیت و هویت در عین حال خود کنفدرالیسم دموکراتیک می‌باشد. کنفدرالیسم دموکراتیک نظامی است که نمی‌توان آن را مستقل از آزادی زن ارزیابی نمود. زن، نیروی اساسی اجتماعی شدن و دینامیسم اساسی در تغییر و دگردیسی اجتماعی است. از نظر علمی نیروی پویایی اجتماع، کاراکتر آن جامعه را تعیین می‌نماید. کسی که کم و بیش با جامعه شناسی آشنایی دارد نیز به راحتی می‌تواند این واقعیت را درک نماید. اگر زن به‌منزله‌ی دینامیسم تغییر و دگردیسی جامعه آزاد باشد، جامعه‌ی منسوب بدان هم آزاد خواهد بود؛ اگر برده باشد جامعه هم برده خواهد بود. با تکیه بر این گفته نمی‌توان به گفتمان «جامعه را آزاد نماییم، زنان هم همراه با آزادی جامعه آزاد خواهند شد» که از سوی رئال سوسیالیست‌ها بر زبان رانده می‌شود، چندان اعتنا نمود. اگر آن را مبنا قرار دهیم، نتیجه همانند وضعیت پیش‌آمده در اتحاد جماهیر شوروی خواهد شد. از سوی دیگر جواب به این پرسش از سوی ما بسیار دشوار خواهد شد: جامعه را چگونه آزاد خواهیم نمود؟ جامعه بر مبنای چه چیزی و چگونه آزاد خواهد شد؟ آنچه را که جامعه عنوان می‌نماییم، پدیده‌ای است که از هر دو جنس مرد و زن تشکیل می‌شود و حیات مشترک آنان را دربر می‌گیرد. زن نیروی تكثیر و سازنده‌ی این پدیده است. وقتی از نیروی تكثیر و سازنده بحث می‌نماییم نباید مساله را از صرفا باتوجه به این دو مقوله مورد ارزیابی قرار دهیم. علاوه بر این موارد زن نقش مرکزی را در ایجاد فرهنگ، اخلاق و آزادی جامعه و تکثیر آن‌ بر دوش می‌کشد. تمامی افراد سازنده‌ی اجتماع اولین و اساسی‌ترین درسشان را از زن‌ـ مادر فرا می‌گیرند. افراد اولین ساختارهای ذهنیتی و ویژگی‌های تعیین‌کننده‌ی کارکترشان را از راه آموزش زن‌ـ مادر کسب می‌کنند. آیا زنی که خود برده است، می‌تواند شخصیتی آزاد را پرورش دهد؟ زنی برده تنها قادر است، بردگانی به‌سان خویش را پرورش دهد. این بردگان آموزش‌‌دیده نیز جامعه‌ی برده را به میان می‌آورند. جامعه‌ای برده نیز به صورتی روزانه حاکمیت، قدرت و استثمار را تولید می‌کند. سرسپردگی و بردگی هرچه بیشتر نیز بر دامنه‌ی حاکمیت می‌افزاید. آیا می‌توان فراتر از این به چیز دیگری اندیشید؟ البته که خیر! به همین دلیل است که نظام مردسالار اولویت را به برده‌سازی زن داده است. بردگی= بردگی اجتماعی. نظام به خوبی بر این امر واقف بود در صورتی که زن ـ به‌منزله‌ی نیروی اساسی و دینامیسم تغییر و دگردیسی اجتماعی و تعیین کننده‌ی کاراکتر اجتماعی ـ را تحت حاکمیت خویش قرار دهد و به برده مبدل سازد، قادر خواهد بود تمامی جامعه را تحت حاکمیتش قرار دهد. به همین دلیل هم اولین قشری که مورد حمله قرار گرفت و تحت حاکمیتش قرار گفت زنان بودند.

نتیجه‌ی اساسی‌ای که می‌بایست از این واقعیت تاریخی گرفت این است: تا زمانیکه زن آزاد نگردد، مرد آزاد نخواهد شد تا زمانیکه زن و مرد آزاد نگردند جامعه آزاد نخواهد شد. اگر جامعه هم آزاد نشود، یک نظام کنفدرال دموکراتیک برقرار نخواهد شد. در این صورت می‌توان گفت مساله‌ی آزادی زن در راس مسایل اجتماعی و تاریخی قرار دارد. یکی از اساسی‌ترین راه‌های چاره‌یابی این مساله این است که زن پدیده‌ی بردگی را رد نماید. در ضمن می‌بایست مبارزه‌ای بی‌امان را در برابر مردسالاری و نظام مردسالار که به سان شمشیر دموکلس بالای سرش قرار دارد، پیشبرد دهد. جهت این کار زن باید خویش را از حالت ناموس، مال و ملک بودن مرد و نظام مردسالار خارج نماید. زن می‌بایستی خویش را از وضعیتی که در آن همیشه به مرد و نظام التماس می‌کند، می‌گرید، گردن می‌نهد و به او خدمت می‌کند، دور سازد. می‌بایستی روابط بردگی را ترک نماید. نبایستی فریب بازی‌های ساختگی عشق، رابطه و ازدواج را بخورد.

یکی از بزرگرین دام‌های پیش روی آزادی زن، ایدئولوژی ساختگی نظام مردسالار یعنی عشق می‌باشد. این بازی ساختگی که زن و در شخصیت وی جامعه دچار انحطاط می‌گردد، مبدل به نوعی ایدئولوژی شده که هم زن و هم مرد را سرخوش می‌نماید. عشق به جسم و جنسیت زن تقلیل داده شده و جسم و جنسیت هم هر کدام به یک کالا مبدل گشته‌اند. زن در خانه در وضعیت کالای مرد است و در خارج از خانه نیز کالای نظام مردسالار. در خارج از خانه ابژه‌ی هنر، تبلیغات، فیلم و برنامه‌های ساختگی است که چرخ‌های نظام را می‌چرخاند و در خانه نیز ابژه‌ای جهت خدمت به مرد و اشتهای بی پایان وی! اگر زن گمان نماید در عصر و برهه‌ای که عشق مرده، عشقش را یافته است، دچار بزرگ‌ترین غفلت شده و بردگی چند لایه را ترجیح داده است. مناسبات مربوط به عشق و ازدواج بزرگ‌ترین موانع پیش روی گذار از بردگی می‌باشند. این مناسبات همچون دیواری از بتن می‌باشند که میان زن و حقیقت وی کشیده شده‌اند و بر این حقیقت سرپوش می‌نهند. تحت عنوان عشق، زن به مرد وابسته می‌گردد، به مال و ملک مرد مبدل می‌شود، جهت همه نوع استثمار و بهره‌کشی مرد مساعد می‌گردد و به رضایت خویش بردگی را می‌پذیرد. امروزه عشق یکی از موثرترین دام‌هایی است که زن را مبدل به برده می‌کند. عشقی که مبتنی بر دوآلیسم ارباب‌ـ برده است، نمی‌تواند عشقی حقیقی باشد. سطور کدامین کتب در جستجوی حقیقت به امکان‌پذیر بودن عشق میان برده و اربابش اختصاص داده شده است؟ کسانی که به این پرسش ما جواب مثبت می‌دهند دروغگویانی بزرگند که از خدمت به نظام بردگی و حاکمیت خشنودند. البته هنر، محصولات ادبی و رسانه‌های بسیاری وجود دارند که این دروغ را در مقام واقعیت جلوه می‌دهند. همه‌ی این موارد هاله‌ای از ابهام را تشکیل می‌دهند که حقیقت را در میان خویش پنهان ساخته است. ایجاد بردگی داوطلبانه از سوی نظام حاکم مکانیسمی است در راستای دفاع از خویش. مناسبات مربوط به عشق و ازدواج که در آن‌ها مرد حاکم و زن نیز برده است، معنایی جز انکار آزادی ندارند. در حالی که هر دو جنس در میان سرکوب، خشونت، ظلم و آلام بسیار به خود می‌پیچند، چگونه می‌توانند به همدیگر عشق بورزند؟ آیا عشق می‌تواند تا بدین اندازه از اراده، توانمندی، جسارت و فضیلت به دور باشد؟ اگر عشق از اراده‌ی آزاد، جسارت، ابراز آزادانه‌ی خویش این همه دور و گسسته باشد، پس بایستی آن را پدیده‌ای بسیار پست‌فطرتانه تلقی کرد. متاسفانه امروزه اصطلاح عشق پدیده‌ای است پست جهت به انحطاط کشانیدن زن. ازدواج‌ها و خانواده نیز به دلیل اتکای بر عشق‌های ساختگی بر محور دوگانگی ارباب‌ـ برده در حال واپاشی و از بین رفتن می‌باشند. چه آن‌هایی که دچار از هم پاشیدگی می‌گردند و چه آن‌هایی که برجای می‌مانند نیز جامعه و طبیعت را مسموم می‌کنند. جنایت‌هایی که زنان را به کام مرگ می کشانند، خودکشی‌ها و قتل‌عام زنان تمامی مرزها را درنوردیده است. حتی نمی‌توان به محاسبه‌ی خشونتی پرداخت که علیه زنان اعمال می‌گردد. همین وضعیت در عرصه‌ی اقتصادی هم صدق می‌كند. نظام مردسالار با برقراری انحصار بر روی عرصه‌ی اقتصادی،  زنان را تماما به خارج از این عرصه رانده‌اند. این در حالی است که زن صاحب و موجد اساسی عرصه‌ی اقتصادی است. اما ابداعات او از راه کاربست انحصار نظامی به زور تحت تصاحب قرار گرفته است. هزاران سال است که با استثمار کار و زحمت، زن به برده‌ای تمام و کمال مبدل شده است. نظام مردسالار با برقراری حاکمیت در عرصه‌ی اقتصادی و وابسته نمودن همه‌جانبه‌ی زن به مرد، او را بی‌اراده كرده است. زن جهت چندرغاز پول و لقمه‌ای نان چشم به دست مرد دوخته و به او وابسته شده است. به عبارتی می‌توان گفت زن قاطعانه‌ترین نوع ظلم را در این عرصه تجربه می‌کند. در حالی که دولت و قدرت به این شکل زن را به مرد وابسته کرده و مبدل به برده می‌کنند، از سوی دیگر نیز با مقوله‌بندی رنج و کار زن تحت عنوان کار ارزان، به صورتی نامحدود جهت افزایش سودش او را به کار می‌گیرد و جسم و کارش را تحت استثمار قرار می‌دهد. زنان بسیاری همه روزه در شرایط کار که تفاوتی با شکنجه ندارد، به قتل می‌رسند. اگر روزگاری عرصه‌ی اقتصادی نیرومندترین عرصه‌ی دفاع زن از خویش بود، امروزه می‌توان گفت به عرصه‌ای مبدل شده که زن در آن بی‌دفاع مانده و به هیچ مبدل شده است. در این عرصه که بر روی زن استثماری ژرف و لایه لایه حکم می‌کند، زن در وضعیت بسیار ضعیف و بدون راهکار به سر می‌برد. از این نظر سازماندهی و دفاع ذاتی زن در عرصه‌ی اقتصادی یکی از موضوعاتی است که می‌بایست آن را با اهمیت بسیار تحت مداقه قرار داد.  اگر زن در عرصه‌ی اقتصادی بتواند سازماندهی خویش  را تحقق بخشد، قادر خواهد بود از وابستگی به مرد رهایی یابد و آزاد شود. در همین راستا زنان می‌بایستی کمون‌های اقتصادی خویش را مطابق با نگرشی اکولوژیک به صورتی همه‌جانبه در روستاها، محله‌ها، شهر و شهرک‌ها ایجاد نمایند. این سازماندهی مبنای کنفدرالیسم دموکراتیک می‌باشد. زنان می‌توانند با ایجاد همبستگی در میان یکدیگر و با سازماندهی خویش، از کشاورزی ارگانیک گرفته تا شرکت‌های تعاونی، از انواع سازمان‌های وقف‌ گرفته تا آتیله‌ها و صدها عرصه‌ی تولیدی دیگر زندگی‌شان را سامان بخشند و خویشتن را آزاد نمایند. ایجاد این سازماندهی‌ها زنان قادر خواهد نمود تا به امرار معاش خویش پرداخته و این امر نیز به معنای استقلال در عرصه‌ی اقتصادی خواهد بود. زنی که در عرصه‌ی اقصادی مستقل باشد، بدبن معناست که در مسیر آزادی گام بسزایی را برداشته است. هنر و رسانه نیز از عرصه‌هایی می‌باشند که زنان در آن به بدترین شکل ممکن تحت استثمار و قتل عام قرار می‌گیرند. در این عرصه‌ها زن فاقد مکانیسم دفاعی است و با همه نوع استثماری مواجه می‌گردد. در این عرصه‌ها زن ابژه‌ی اشتها و سود نظام حاکم و مردسالار است. فرهنگ تجاوز که از سوی نظام قدرت‌ـ دولت عملی می‌گردد، از راه قتل‌عام و استثمار زن تولید می‌گردد. نظام مردسالار در عرصه‌ی رسانه‌ای و هنری زن را درست همچون ابژه‌ی تجاوز به کار می‌گیرد. از برنامه‌های سینمایی گرفته تا مجموعه‌های جداگانه و از برنامه‌های تفریحی و مسابقاتی گرفته تا تبلیغات، زن در معنای واقعی کلمه به ابژه‌ی تجاوز مبدل شده است. نظام مردسالار با به‌کارگیری این فعالیت‌های ضدهنری که خود آن‌ها را هنر می‌خواند، مرد و جامعه را بر روی غرایز متمرکز نموده و حیاتی حیوان‌وار را تحقق می‌بخشد. با گسستن زن از زن بودنش، مرد از مردبودنش و جامعه از اجتماعی بودنش توده‌ای از انسان‌های دون‌مایه، فاقد عزت و اعتماد به نفس و بدون دفاع را به‌میان آورده است. تنها راهی که می‌توان با توسل بدان فرهنگ، هنر و رسانه را به وضعیتی متناسب با حقیقتش درآورد، سازماندهی آزاد و مخصوص به زنان است. زنان می‌بایستی خود را از حالت ابژه‌ی نظام حاکم و مرد رها نموده و بر پایه‌ی معرفت و اراده‌ی ذاتی و اخلاق آزاد، عرصه‌ی رسانه را دگربار از راه نگرش کمونال دموکراتیک سازماندهی نمایند. اگر زن قادر باشد با ایجاد کمون‌های فرهنگ، هنر و رسانه‌ی مبتنی بر اراده‌ی ذاتی خویش خودمدیریتی نموده، تولیداتش را سازماندهی کرده و نیروی دفاع ذاتی خویش را درمیان نهد، این بدان معناست که بخش اعظم مسیر آزادی را طی کرده است. یکی دیگر از عرصه‌هایی که زن بیشترین بی‌دفاعی را در آن می‌زید، عرصه‌ی اجتماعی است. همانگونه که در بالا هم بدان اشاره نمودیم، زندگی زن در خانه و جامعه در یک کلمه عبارت است از اضطراب مستمر. فرهنگ اجتماعی‌ای که با ایدئولوژی جنسیت‌گرایی سرشته گردیده، به معنای مرگ، آلام و اشک‌های همیشگی است. همانگونه که خشونت در خانواده، خانه را برای زن مبدل به یک زندان کرده است، مرد را به یك سادیست تمام عیار و زن را نیز به یک مازوشیست مبدل نموده. مرد که با شکنجه‌ی همه روزه‌ی زن، بیش از پیش ظالم می‌گردد، انسانیتش را از دست می‌دهد و مبدل یک حیوان می‌گردد؛ از سوی دیگر زنی که تحت تجاوز و شکنجه شخصیتش را از دست می‌دهد نیز به همان وضعیت دچار می‌گردد. در این صورت می‌توان اذعان داشت خانواده با وضعیت كنونی‌اش به نهادی وحشت‌زا متحول شده که در آن ارزش‌های انسانی به انحطاط کشیده می‌شوند و از میان می‌روند. امروزه خانواده یعنی بی‌ارادگی، بی شخصیتی، بردگی و نابودی. خانواده‌ی كنونی جایی است که در آن تمامی معنای حیات از میان می‌رود. حتی می‌توان گفت قله‌ی نابودی و پایان معنا است. نظام دولت‌ـ قدرت پنج هزار سال است که خانواده را به منزله‌ی اسلحه‌ای در راستای ایجاد جامعه‌ی برده به کار می‌گیرد. از نظر دولت و قدرت در چنین خانواده‌ای مرد در هیات دولت خانواده و زن نیز جامعه‌ی برده‌ی این دولت را شکل می‌دهد.

زنی که تحت ظلم و سرکوب نظام مردسالار ـ‌ و مرد به عنوان نماینده‌ی این نظام‌ـ در خانواده به تمامی پایمال شده، تنها رهیافت را در خودکشی می‌بیند و هر روز برای او عبارت است از تکرار یک خودکشی. دیوانه می‌شود و راهی تیمارستان‌ها می‌گردد. تعادل روحی‌اش را از دست می‌دهد و دست به جنایت می‌زند و یا اینکه خود قربانی جنایت می‌گردد. از سوی مرد مورد خرید و فروش قرار می‌گیرد. در راستای منافع مرد، مبدل به ناموس می‌گردد و برداشتن یگ گام آن سوی خانواده جزو بزرگ‌ترین عیب‌ها شمرده می‌شود؛ حتی همین مرد به بزرگ‌ترین بی‌ناموسی تن درمی‌دهد و در قبال پول زن را می‌فروشد و در بخش‌های فحشا و رسانه او را همچون ابژه‌ی سود به كار می‌گیرد. متاسفانه همین پدیده‌ی ناموس و بی ناموسی مطابق با منافع مرد هویتش را تغییر می‌دهد.

از سوی دیگر زنی که دست به سازماندهی خویش زده و مبارزه می‌نماید، تحت بازداشت و شدیدترین شکنجه‌ها قرار می‌گیرد، به مجازات اعدام محکوم می‌شود، سنگسار می‌شود، کشته می‌شود، زنده به گور می‌گردد، تیرباران می‌شود و در کارخانجات سوزانده می‌شود. دیگر حیات توام با شکنجه از عرصه‌ی خانواده هم خارج شده و هر عرصه مبدل به گور و زندان زن شده است. ساختارهای خانواده و یا مناسبات صحیح و سالم تنها می‌توانند بدین شکل پدید آیند: زن و مردی که برخوردار از معرفت و اراده‌اند، اراده‌ی متقابل یکدیگر را بپذیرند و بر مبنای عشق و محبت متقابل و به شکلی آزاد و برابر نظام زندگی همسری آزاد و دموکراتیک را برقرار نمایند. تا زمانیکه خانواده بر این مبنا دموکراتیزه نگردد، نمی‌توان از جامعه‌ی دموکراتیک بحث به میان آورد و این جامعه نمی‌تواند برخوردار از یک نظام باشد.

پس می‌توان اذعان داشت در جایی که قدرت و دوگانه‌ی ارباب و برده وجود داشته باشند، آزادی وجود نخواهد داشت و برابری نیز در کار نخواهد بود. دموکراسی به میان نخواهد آمد. عشق فردی و اجتماعی هم نمی‌تواند وجود داشته باشد. قدرت و حاکمیت، دشمن آزادی، برابری، دموکراسی و عشق بوده و به معنای انکار حقیقتند. یک زندگی اجتماعی مبتنی بر زن و مردی که از قدرت و دوگانه‌ی ارباب و بنده منزه شده باشند، قادر خواهد بود نظام متناسب با طبیعت خویش را برسازد. این همان نظامی است که بدان کنفدرالیسم دموکراتیک می‌گوییم. کنفدرالیسم دموکراتیک، نظام زن آزاد است. نظام جامعه‌ی اخلاقی و سیاسی است که از قدرت و بردگی منزه گشته و بر محور زن آزاد تحقق یافته است. همچنان که بدون آزادی زن نمی‌توان این نظام را برساخت، مرحله‌ی برساختش نیز مرحله‌ای است که توام با آزادی زن پیشرفت می‌نماید. با توجه به اینکه نظام مردسالار هرگونه حمله و خشونت ایدئولوژیک، سیاسی و نظامی را در قبال زنان مشروع می‌داند، سازماندهی‌های مختص و خودمدیر زنان یک نیاز بسیار ضروری است كه به هیچ وجه نمی‌توان از آن چشم‌پوشی نمود. در برابر تمامی این حملات و جنگ‌های نظام تنها راهکار آلترناتیو این است که زن با سازماندهی خودمدیر و مختص خویش آن هم به صورتی توده‌ای و جایگیری در مکانیزم‌های تصمیم‌گیری به صورتی برابر و آزاد نقش پیشاهنگ را در برساخت نظام کنفدرالیسم دموکراتیک ایفا نماید. یکی از پایه‌های اساسی نظام کنفدرال دموکراتیک دفاع ذاتی است. بدون وجود دفاع ذاتی نمی‌توان هژمونی ایدئولوژیک، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی قدرت‌ـ دولت را به عقب راند و آن را بی تأثیر نمود. بدون وجود دفاع ذاتی حملات نظام حاکم بی‌تأثیر نخواهند شد و  جامعه قادر به دفاع از خویش نخواهد بود. از این نظر می‌توان گفت که نظام کنفدرال دموکراتیک در حقیقت نظام دفاع از زن و عموماً جامعه در برابر نظام قدرت‌ـ دولت می‌باشد. نظام محافظت از ارزش‌های اخلاقی، سیاسی و دموکراتیک است.  نظامی است که از موجودیت جامعه صیانت به عمل آورده و آزادی آن را تحقق می‌بخشد. نظام کنفدرالیسم دموکراتیک با این کاراکتر خویش در عین حال نظامی است مربوط به زنان. به هنگام برساخت نظام کنفدرالیسم دموکراتیک، یکی از اساسی‌ترین فعالیت‌ها این است که زنان نیروی دفاع ذاتی خویش را سازماندهی نمایند. اگر زنان قادر باشند چنان به سازماندهی خویش بپردازند که فوراً به حملات پاسخ دهند و به طرزی فعال از خود دفاع نمایند، خواهند  توانست در برابر خشونت درون و بیرون خانواده از ایستاری اراده‌امند و سازمانی برخوردار باشند و نظام دفاعی خویش را به میان آورند. نتیجه‌ای که می‌بایست از تمامی این ارزیابی‌ها گرفت این است: نظام کنفدرالیسم دموکراتیک بر جامعه‌ی اخلاقی و سیاسی اتکا دارد و نیرویی که جامعه‌ی اخلاقی و سیاسی را به میان می‌آورد، زن آزاد است. رهبر آپو اخلاق را حالت قاطعانه‌ی آزادی می‌نامد. این گفته که بازتابی است از حقیقتی بزرگ، واقعیتی را دست نشان می‌سازد که می‌بایستی بر روی آن به غور و تعمق پرداخت. عموماً هرکسی اخلاق را با توجه به دیدگاه سطحی خویش مورد ارزیابی قرار می‌دهد. همان‌گونه که چنین دیدگاهی معنا و ارزش بایسته را به اخلاق نمی‌دهد، راه بر تحریف‌های بزرگی هم می‌گشاید. منظورمان از اخلاق، اخلاق آزاد می‌باشد. نه نگرش فئودالی، مدرنیستی و پسامدرنیستی در رابطه  با اخلاق. اخلاق آزاد اخلاقی است که از جنسیت‌گرایی، ملیت‌گرایی، دین‌گرایی، علم‌گرایی و قدرت‌گرایی به منزله‌ی مجموع تمامی این پدیده‌ها گذار نموده است. اخلاقی است که بر اساس آزادی زن و مرد، برابری آنان و حیات آزادانه و برابر فرهنگ‌ها، باورداشت‌ها و طبقات گوناگون اجتماعی پایه‌ریزی شده است. اگر این پدیده را در شخص زن محسوس نماییم می‌توانیم اختصاراً این را بگوییم: میزان بااخلاق بودن یک زن بستگی به برخورداری وی از معرفت، اراده، شخصیت و ایستار آزاد دارد. میزان با اخلاق بودن یک زن بستگی به این دارد که وی تا چه حدی خویش را از محدوده‌ی حاکمیت مرد، نظام مردسالار و جامعه‌ی جنسیت‌گرا رهایی بخشیده باشد، خویش را از حالت کالا بودن آزاد ساخته، از ابژگی رها شده باشد و شخصیتی سازمانی و مبارز را کسب نموده باشد. زنی كه چنین اخلاقی را کسب نماید، زن آزاد است. عین همین وضعیت در رابطه با مرد هم صدق می‌کند. مردی که  از جنسیت‌گرایی، قدرت‌گرایی گذار نموده باشد، اراده و شخصیت کسب نموده باشد و به چنان سطحی رسیده باشد که از زندگی آزادانه و برابر با زن احساس غرور نماید، مردی است بااخلاق و در عین حال آزاد. جامعه‌ای هم که بر مبنای آزادی و برابری هر دو جنس استوار باشد، جامعه‌ای است آزاد و اخلاقی. جامعه‌ای که برخوردار از اخلاقی آزاد است، به راحتی قادر خواهد بود بر اساسی دموکراتیک مسأله‌ی خودمدیریتی را تحقق بخشد. عنوان این استعداد و نیروی مدیریت نیز سیاست است. در این صورت می‌توان اذعان داشت که مابین اخلاق و سیاست رابطه‌ای تنگاتنگ وجود دارد. در حالی که اخلاق وضعیت قطعیت‌یافته‌ی آزادی است، سیاست نیز وضعیت آزادی اکتیو جامعه‌ی آزاد را بیان می‌نماید. هر دو پدیده نیز اَشکال متفاوتی از آزادی اجتماعی می‌باشند. آنچه که کاراکتر و رنگ این دو فرم را تعیین می‌کند نیز شخصیت زن و مرد آزاد می‌باشد. مدل سازماندهی توده‌ای که نظام کنفدرالیسم دموکراتیک بر آن استوار می‌باشد، مدلی است که زنان نیز در رابطه با خویش آن را مبنا قرار می‌دهند. این مدل همچنان که مشارکت مستقیم جامعه را در سیاست به میان می‌آورد، مدلی است که مشارکت مستقیم زنان در سیاست را نیز تضمین می‌نماید. جهت تحقق این سازماندهی دموکراتیک، سازماندهی خودویژه‌ی زن نقشی اساسی را ایفا می‌نماید. به میزانی که زنان از سازماندهی برخوردار باشند، به همان میزان قادر خواهند بود اراده‌ی آزاد خویش را در میان نهند و در امر سیاست نیز می‌توانند از اراده، گفتمان و حق تصمیم‌گیری برخوردار باشند. تا زمانیکه زن به صورتی خودمدیر و ویژه خود را سازماندهی ننماید، قادر نخواهند بود به شکلی آزادانه و برابر در سیاست و زندگی مشارکت داشته باشد. قادر نخواهد بود در نهادهای مدیریتی به صورت آزاد و برابر جای بگیرد. نخواهد توانست اراده‌ی خویش را به صورتی موثر، صحیح و دموکراتیک در میان نهد. از این نظر می‌توان اظهار داشت ایجاد سازماندهی دموکراتیک از سوی زنان البته با گفتمان دموکراسی مستقیم و آغاز این سازماندهی از روستاها و محله‌ها و ایجاد نهادهای دموکراتیک بنیان نظام کنفدرالیسم دموکراتیک را تشکیل می‌دهد. بنیان یک نظام هرچه مستحکم باشد،  نیروی عملی شدن و تداوم آن نظام به همان میزان زیاد خواهد بود. سازماندهی‌های کمون و مجلس مبتنی بر توده‌ی جامعه در امر تحقق اراده و معرفت ذاتی زن و مشارکت وی در حیات اجتماعی از راه نیروی ذاتی نقشی اساسی را ایفا می‌کند. هر چه زن دموکراسی مستقیم را مبنا قرار دهد و دست به خودسازماندهی زند، به همان میزان نیز سیاست دموکراتیک به میان خواهد آمد. می‌توان جهت درک بهتر این امر آن را هرچه بیشتر محسوس نمود. برای نمونه محله‌ای را در نظر بگیریم. فرض کنیم زنانی که در آن محله زندگی می‌کنند، کمون‌های اجتماعی، آموزشی، اقتصادی، بهداشتی، امنیتی، ورزشی و حقوقی خویش را به میان آورند. کمون‌های اجتماعی، مسایل زنان در خانواده، جامعه و عموماً مسایلی را که با نظام دارند تحت بحث و گفتگو قرار دهند و پروژه‌های چاره یابی خود در میان نهند و این پروژه‌ها را عملی سازند. کمون‌های اقتصادی مسایل اقتصادی را که زنان را به مرد و نظام وابسته می‌کنند مورد بحث قرار دهند و در راستای استقلال اقتصادی زنان پروژه‌های عملی و در راس آن‌ تعاونی‌های زنان و کشاورزی ارگانیگ را متحقق سازند. کمون‌های بهداشتی پروژه‌های مربوط به چاره‌یابی مسایل بهداشتی زنان و کودکان را مورد بحث و گفتگو قرار دهند و آن‌ها را عملی سازند. کمون‌های امنیتی، واحدهای دفاع ذاتی زنان را در برابر هر نوع خشونت چه در خانواده و چه در خارج از آن سازماندهی نمایند. کمون‌های حقوق، در راستای تضمین حقوقی زنان، پروژه‌هایی را پیشکش نمایند و عرصه‌های مبارزه‌ی حقوقی مرتبط با آن را تشکیل دهند. کمون‌های ورزشی، در راستای تمامیت روحی و جسمی زنان و حیات زیبا و سالم عرصه‌های ورزشی را تشکیل داده و زنان را در این عرصه‌ها آموزش دهند. می‌توان از صدها کمون دیگر بحث نمود که در حوصله‌ی این مقال نیست. خودسازماندهی زنان در یک محله، بخش و شهر، و جایگیری فعال و سازمانی آنان در سازماندهی‌های دموکراتیک در گستره‌ای وسیع‌تر، به این معناست که این زنان در خارج از نظام و ذهنیت نظام مردسالار قرار گرفته‌اند. بدین معناست که آزاد شده و قادر خواهند بود آزادی اجتماعی را هم برقرار نمایند. مشارکت آزادانه و اراده‌مند زنان در مجالس و کمون‌های سازماندهی‌شده‌ی مردمی در محله‌ها، مطرح کردن پروژه‌ها و تصمیمات اتخاذشده در ساختارهای سیاسی خودمدیر و خودویژه‌ی خویش در کمون و مجالس مردمی، بحث در مورد آن‌ها و اتخاذ تصمیمات مشترک، همان‌گونه که مجالس و کمون های مردمی را به سیاست دموکراتیک سوق خواهد داد، قادر خواهد بود سطح اخلاقی، سیاسی و آزادی جامعه را هم پیشرفت دهد. اگر زنان قادر باشند این نوع سازماندهی را در روستاها، محله‌ها، شهرک‌ها و شهرها به صورتی همه جانبه و ژرف متحقق سازند، سیاست هویت واقعی خویش را به دست خواهد آورد و چهره‌ای دموکراتیک کسب خواهد كرد. در این صورت جامعه‌ی اخلاقی و سیاسی فرهنگ خویش را نهادینه خواهد ساخت. سازماندهی‌های مجلس‌محور و کمون‌محور که بر مبنای نیازهای زنان و اقشار گوناگون اجتماعی به میان آمده‌اند، سنگ بنای کنفدرالیسم دموکراتیک را تشکیل می‌دهند. به علاوه آکادمی‌های سیاسی، بنیادها، سازمان‌های وقف، کنگره و سازماندهی‌های رسانه‌ای که این ساختاربندی‌های سیاسی را تعقیب می‌نمایند، در امر دموکراتیزاسیون اجتماعی نقش بسزایی را ایفا خواهند کرد. تا زمانیکه نهادهای سیاست دموکراتیک به میان نیایند، پیشبرد نیرومندانه‌ی سیاست دموکراتیک در برابر نظام قدرت‌ـ دولت و نتیجه‌گیری ممکن نخواهد بود. نهادهای سیاست دموکرات که به شکل کمون، مجلس، کنگره، بنیاد، سازمان‌های وقف، سندیکا، اتحادیه، رسانه و آکادمی‌ها سازماندهی می‌شوند، نقش اساسی را در دگردیسی اخلاق اجتماعی ـ که قدرت و دولت آن را به انحطاط کشانیده ـ به حقیقت خویش ایفا خواهند کرد. به علاوه نقش بسزایی را در تمامیت میان اخلاق اجتماعی با سیاست خواهند داشت. این نهادها از کاردکردی اساسی در تضمین قانونی حقوق دموکراتیک جامعه و زنان برخوردارند. تنها در صورتی که دولت نهادهای سیاست دموکراتیك جامعه را به رسمیت بشناسد، این نهادها نیز نهادهای دولتی را به رسمیت خواهند شناخت. اگر دولت این نهادها را به رسمیت نشناسد، زنان و جامعه در امر پیشبرد همه نوع حق دفاع مشروع، دارای مشروعیت خواهند بود. آزادی و سازماندهی با یکدیگر رابطه تنگاتنگی دارند. در صورت نبودن یکی از این دو امر، اندیشیدن به دیگری دشوار خواهد بود. در همین رابطه وقتی که زنان موضوع بحث باشند این امر به صورتی برجسته‌تر نمایان می‌گردد. به جهت آنکه  زنان در طول تاریخ پنچ هزارساله ی تمون و به ویژه 400ـ 500 سال اخیر عصر سرمایه‌داری جزو بیسازمان‌ترن اقشار اجتماعی بوده‌اند، زنان بازنمود بی‌اراده‌ترین، بی‌سازمان‌ترین واقعیت تاریخ مردسالار بوده‌اند که در معنای واقعی کلمه از آزادی بی‌بهره مانده‌اند. نظام حاکم با از میان بردن سازماندهی زنان، اراده‌ی آن‌ها را درهم شکسته و با درهم شکستن این اراده، آزادی را از آن‌ها سلب نموده است. خود نظام حاکم نیز با سازماندهی خویش به بهترین شکل ممکن به نیروی مطلق حاکم بر زنان مبدل گشته است. امروزه هم این نظام تمامی نیروی خویش را از این سازماندهی می‌گیرد. تنها راه بی‌تاثیر نمودن سیاست و سازماندهی نظام مردسالار، سازماندهی بر مبنایی دموکراتیک و گسترش نهادهای سیاست دموکراتیک به صورتی ژرف در همه‌ی مکان‌ها و عرصه‌هاست. مبدل گشتن زن به سوژه‌ی اساسی سیاست، اقتصاد و به طور کلی حیات اجتماعی به معنای درهم‌تنیدگی نظام کنفدرال دموکراتیک و تجلی روح و ذهنیت در آن خواهد بود.