Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 42

Warning: Undefined variable $sec_key in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Deprecated: preg_match(): Passing null to parameter #2 ($subject) of type string is deprecated in /home/komunar/public_html/fa/parastin.php on line 43

Warning: Undefined variable $rootPath in /home/komunar/public_html/fa/includes/settings.php on line 49
بازگشت به انسانیت‌مان، بازگشت به سرزمین آفتاب | Komunar.NET

بازگشت به انسانیت‌مان، بازگشت به سرزمین آفتاب

01 Hezîran 2014 Yekşem

از وقتی که خود را می‌شناسم، خود را بعنوان شخصی می‌بینم كه در پسندیدن خویش و البته كه از پذیرفتن خلقی كه سعی بر نمایندگی آن دارم دچار دشواری هستم....

از وقتی که خود را می‌شناسم، خود را بعنوان شخصی می‌بینم كه در پسندیدن خویش و البته كه از پذیرفتن خلقی كه سعی بر نمایندگی آن دارم دچار دشواری هستم. همیشه در اولین خاطرات كودكی كه به یاد می‌آورم این را می‌بینم. این عدم پذیرش هنوز هم بصورت بسیار نیرومند وجود دارد و البته كه این تنها در احساسات من نیست. واقعیت این خلق را نمی‌پذیرم و با هیچ توجیهی نیز افتادن و یا در افكندنشان به این وضعیت را نمی‌پذیرم. این نیز از اولین سالها مهر خود را به شكلی جالب در شكل‌پذیری من در محیط خانواده و روستا و بر تمامی دوران پس از آن نیز زد. هنوز هم نمی‌توانم این خلق و این انسانها را بپذیرم. به وضعیتی غیرقابل قبول افتاده و وی را به این وضعیت دچار نیز ساخته‌اند. نتیجه‌ی این كراهت، غفلت و شكستی بزرگ است و البته كه این غیرقابل قبول است.

این خلق به نقطه‌ی حداقل انسانیت در دنیا سقوط كرده است وگویا این كافی نبوده، پس از آن خود را انكار نموده و در این كار یك زندگی وخیم‌تر از دشمنان خود را دارد. به شكلی وحشی از قبول خویش به مثابه یك ارزش دور شده ویا دور افتاده شده است. همانگونه كه انسانها نمی‌خواهند به هیچ وجه او را بشناسند، او نیز طالب خویش نبوده، از خود دچار هراس گشته واز خویش منفور است. در نتیجه این مقوله شخصیت تصنعی و اشخاص حاصل از دروغگویی، تقلب و دورو بسیار از نا افتاده‌اند و این بن‌بست و عدم پذیرش را چند برابر می‌نماید. حتی فراتر از این چنان خوش‌خدمتی به دشمن و تملق وجود دارد كه كسی كه بسیار به خود باور دارد و حتی در كسانی كه به نمایندگی آن می‌خواهند چند گام به پیش بردارند ـ كه این را در حیات خویش دیدم‌ـ گردن نهادن و تسلیمیت چنان پیشرفت كرده و تمایل به ارباب خویش و تقلید از وی چنان توسعه یافته كه این وضعیت منفور را غیرقابل تحمل‌تر می‌نماید. زنجیره‌ی موارد غیرقابل قبول اینهمه طویل شده است. شانس و یا بی‌شانسی من این بود كه با این وضعیت زودهنگام رو در رو ماندم.

اگر خاطراتم را تكرار كنم شاید بهتر درك شود. این چه بی‌شانسی بزرگی است كه چنین واقعیت خلقی بلای سرم شد، چه بی‌طالعی است كه خانواده‌ام در روستا بود. البته كه این را برای تحقیر واقعیت خود و خلق خویش نمی‌گویم. تنها برای نشان دادن جالب واقعیتی می‌گویم كه در آن بسر می‌برم.

انقلابیون قطعا و قطعا باید با حقایق صداقت داشته باشند. باید از نظر یك انسان پاك و صادق نه تنها از انقلابی بودن بلكه حتی از انسان بودن كسی كه با حقایق صادق نیست دچار شبهه شد. در دورانی كه بسیار كم‌سن بودم، وقتی بلای بزرگ اینگونه در برابرمان ظاهر شد، برخی مواضع نمونه را ارائه دادم. آیا می‌توانم خود را انكار نمایم؟ آرزوهای كودكانه، رغبت به سایر خانواده‌ها و البته كه رغبت به سایر ملل را نیز در دوران بعد از آن باید بدان افزود. بخاطر دارم كه با خود می‌گفتم كاش پدر و مادرم به نوعی دیگر بودند. كاش در جامعه‌ای دیگر متولد می‌شدم. اما دیر یا زود متوجه شدم كه راه گریزی وجود ندارد. رئالیته‌ی اجتماعی تعیین كننده است. آرزوها و رغبت‌هایت نمی‌توانند چندان بااهمیت باشند. در میان این ناتوانی بزرگ چه می‌توانی كرد؟ چنان خلقی كه هیچ ارزش متعالی این دوران را دارا نیست و شاید هم در عقب مانده‌ترین حالت انسانی و در مرز انكاری است كه بزرگترین لعنت را بر خود روا می‌دارد. در عقب‌مانده‌ترین روستای آن و در جایی كه حداقل‌ترین سطح ملی و اجتماعی را داراست، زندگی می‌كند. بغیر از زندگی به همه‌چیز شباهت دارد. از هم پاشیده‌ترین خانواده‌ی روستاست كه سخت‌ترین شرایط گذران را دارد.

دوست داشتم نویسنده‌ای چیره‌دست می‌بود تا از وی بخواهم این مرحله را به تحریر درآورد. من چگونه این واقعیت را در دوران كودكی و سایر دوران حیات خویش احساس نمودم؟ چه تاثیراتی وجود داشتند و چگونه به اینها واكنش نشان دادم؟ بازگویی آن به طول می‌انجامد، خاطرات بسیار محدودند، اما اگر با خطوط كلی آن را بیان كنم، اولین كاری كه آغاز نمودم یك عصیان بود. اگر حتما طلب درك برخی موارد از دوران كودكی وجود داشته باشد، می‌توانم بگویم كه هم خانواده، هم روستا و هم جامعه‌ای كه بدان تعلق داشتم چندان ارزشی نداشت. یك اثبات جالب برای این در شخصیت مادرم وجود دارد. هر مادر حقی بر گردن پسر خود و فرزندان خویش دارد و هیچ مادری از اندیشیدنی اینچنین و طلبی اینچنین خویش را برحذر نمی‌دارد؛ اما من در برابر این طلب مادرم جوابی وحشی نشان دادم. هنوز هم آن خاطره‌ام را به یاد دارم كه وقتی مادرم گفت: "تو پسر من هستی، باید برای من فلان كار و بهمان كار را انجام دهی"، مرغی كه هنوز رنگش هم در خاطرم هست و چند جوجه را برایش مثال زدم. نمی‌دانم از عاقل بودن من بود و یا اینكه كسی عجیب بودم، اما گفتم تو نمی‌توانی در وضعیتی متفاوت‌تر از وضعیت آن مرغ در برابر جوجه‌هایش باشی. حتی توانستم بگویم كه صدای آن جوجه‌ها بانشاط ‌تر از صدای من است. چرا این را گفتم؟‌

روشن است كه به صورت یك جنبش بزرگ واكنش‌گر و نماینده‌ی یك عدم پذیرش، بزرگ خواهم شد. مادرم هنوز آنوقت فهمید كه این كودك به هیچ وجه به او گوش نخواهد سپرد. وقتی مدتها بعد عاملان استعماری از وی پرسیده بودند: "تو چرا این آدم را اینگونه بزرگ كردی؟‌" او گفت: "من هم می‌خواستم از من جدا نشود" و این در رسانه‌ها هم نوشته شد كه بیانگر یك حقیقت بزرگ است. مانند تمام مادران فرزندی وابسته به خود می‌خواست اما این وابستگی در شخصیت من حتی یك لحظه تحقق نیافت.

حال از خود می‌پرسم كه من چرا اینهمه مخالفت ورزیدم؟ ‌از آنروز تا بحال مخالفتها و نفی‌ها صورت می‌گیرند. نمی‌دانم چرا كودكی اینگونه بودم اما بودم! این بعدها نیز ادامه یافت، بسیار مشكل پسند بودم. این مسئله در عین حال نپسندیدن خود نیز بود و می‌اندیشم كه چه‌چیز را می‌پسندم.

به خاطر دارم كه از سنین كودكی بدنبال رفیق بودم. در محیط روستا بدنبال یك رفیق خوب كودكیم بودم. بسیار عجیب است كه علاقه‌ام به كودك خانواده‌ای رو به ازدیاد نهاد كه شاید خانواده‌ی ما در انتظار بود تا زودتر بزرگ شوم و به شكلی كه شاید نابودی ما هم در آن بود، ما را برای دعوا با آن خانواده حاضر نماید. شاید یك نمونه باهوشی و یا دفاع بسیار زودهنگام از خویش باشد. كودك خانواده‌ی طرف دعوای ما را پسندیده، و در پی رابطه با وی بوده و اشتیاق ژرفی به رفاقت با وی را داشتم.

"حسن بیندال"  رفیقم بود كه بعدها با بدشانسی شهید شد. این اولین سازمان مخفی من بود. این سازمانم را از خانواده‌ام پنهان می‌داشتم. هنوز هم بخاطر دارم وقتی به بیرون از روستا می‌رفتیم با علاقه بسیار می‌خواستم با این رفیقم همراه شوم. مادربزرگم مرا دید و رو به سوی مادرم داد زد: "این فرزندت بی‌ناموس از آب درآمد!" چنانچه پیداست در سنین كودكی در برابر یك ارزش بزرگ اجتماعی و برداشت ناموسی به وضعیت بسیار بدی گرفتار شدم! علی‌رغم این از رفیقم دست برنداشتم. در برابر این حمله بزرگ، با روشهای گوناگون تا به آخر رفیقم را پیشرفت دادم. این ثابت می‌كند كه به مخالفت با یك اصل بزرگ فئودالی برخاسته‌ام. نشان می‌دهد كه مطابق مقررات روستاو مطابق قوانین پدر و مادر در درون خانواده زندگی نخواهم كرد. بدین ترتیب اولین انقلابهایم را در سنین بسیار پایین انجام دادم.  

برگرفته از کتاب "چگونه باید زیست" اثر عبدالله اوجالان

 


Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 37

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 38

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 39

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 40

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 41

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 42

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 37

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 38

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 39

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 40

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 41

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 42

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 37

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 38

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 39

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 40

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 41

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/komunar/public_html/fa/includes/reklamlar.php on line 42